چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶

يادداشت

نگاهی به همایش حافظ (بخش سوم)

۲۳ - اردیبهشت - ۱۳۹۴

IMG_2565

در ظهرگاه دومین روز همایش مقاله‌ام را با عنوان «مفهوم “من” در غزل حافظ» ارائه کردم. سخنرانی‌ام با ترکیبی هیجان‌انگیز از رخدادهای تصادفی و غیرتصادفی همراه شد که به جای خود جالب توجه بود. نمونه‌اش این که قرار بود درست پیش از رفتن به سر میز ناهار سخنرانی کنم، و چون سخنرانیهای دیگر کمی دیر شده بود این زمان زرین به ساعت دوی بعد از ظهر افتاده بود. دیگر خودتان می‌دانید که جلب توجه شنوندگان در چنین شرایط حادی چقدر دشوار است. نمونه‌ی دیگرش آن که دوست و استاد گرامی خانم دکتر آزرمیدخت صفوی عزیز پیش از سخنرانیِ بیست دقیقه‌ایِ من قرار شد مرا معرفی کند و به مدت نیم ساعت به شکلی مرا معرفی فرمودند که بسیار نامنتظره و بی‌سابقه بود، و در نهایت هم در گفتمان‌شان به نعمت نوجوانی دست یافتم. در میانه‌ی سخنرانی هم برقها رفت و خلاصه از میان هفت بلایی که بر سر مصریان آمد فقط حمله‌ی ملخ و بارش غوک بود که در تالار همایش رخ نداد!
اما با تمام این حرفها دوستان می‌گویند که سخنرانی خوبی از آب در آمد، و این احتمالا به خاطر همین زمینه‌ی پرماجرا و رزمیِ گفتار بوده است. مقاله‌ام در کتاب مجموعه مقالات همایش چاپ شده و در این شماره‌ی مجله‌ی سیمرغ نیز منتشرش خواهم کرد. در اینجا تنها جمع‌بندی بحث را در چند گزاره پیشکش‌تان می‌کنم:
۱) مفهوم «من» در معنای «ماهیت خوداندیش خودآگاه خودمختار» بر خلاف تصور مرسوم امری مدرن نیست و در تمام تمدنها به اشکال گوناگون وجود دارد. این مفهوم دست کم در ایران زمین از اواخر هزاره‌ی دوم پیش از میلاد و متن گاهان موضوع نظریه‌پردازی اخلاقی قرار گرفته و از ابتدای دوران هخامنشی در قالب یک نظام انضباطی هنجارین پیکربندی شده است. کلیدواژه‌ی من در پارسی دری برابرنهادی به نسبت دقیق برای مفهوم سوژه در زبانهای اروپایی است.
۲) حافظ شیرازی در غزل‌هایش کلمه‌ی من را معمولا به صورت اسم (و نه ضمیر اول شخص مفرد) به کار می‌گیرد و به چنین مفهوم عامی اشاره دارد.
۳) بسامد استفاده از من در غزل پارسی طی هزار سال گذشته ساختاری همگن و همریخت داشته و تنها در دوران تیموری با کم شدن این بسامد و اغتشاشی در معنای آن روبرو می‌شویم. کاربرد من در غزل حافظ نماینده‌ی این اغتشاش است.
۴) حافظ بر خلاف شاعران غزل‌سرای هم‌عصر و احتمالا همنشین‌‌اش (به ویژه عبید زاکانی و خواجوی کرمانی) مفهوم من را با ترکیب دستوری متمایزی به کار برده است. من در غزل حافظ به ندرت نقش مفعولی دارد و بسامد «مرا» به «من» در آن بر خلاف معیارهای مرسوم در غزل، بسیار اندک است. عجیب این که نقش فاعلی من نیز در غزل حافظ بسیار کم‌بسامد است. حافظ معمولا من را در ترکیبهای اضافی یا در وضعیت برایی و ازی به کار گرفته است.
۵) همین عام بودن مفهوم من و کناره‌گزینی و حاشیه‌نشینی‌اش در قبال کنشها و موقعیتهای وصف شده در شعر، باعث شده تا همذات‌پنداری با منِ حافظ آسان شود. به نظرم این دلیل اصلی رواج فال‌ گرفتن از غزل حافظ است. چون ایهامی هم‌پایه‌ی حافظ را در غزل بیدل و خواجو و عبید و گاه قاآنی نیز می‌توان یافت.
۶) حافظ به تنش بنیادینی در زیست‌جهان ارجاع می‌دهد که به شکاف میان وضعیت موجود و وضعیت مطلوبِ من اشاره می‌کند. وضعیت موجود معمولا با ترکیب وصفی من بازنموده می‌شود و همواره صفتهایی منفی و مطرود از نظر اجتماعی را نشان می‌دهد و این همان است که ملامتی نمودن حافظ را رقم زده است. وضعیت مطلوب همواره در ترکیب من با مفهوم مهر و عشق صورتبندی می‌شود.
۷) برای حافظ عشق و مهر راهبردی است برای انتقال از وضعیت موجود من به وضعیت مطلوب من. یعنی در غزلهای او عشق به ارتباط میان دلدار و دلداده (یعنی من و دیگری) منحصر نمی‌شود و به کل روابط زیست‌-جهان تعمیم می‌یابد. یعنی حافظ به خاطر درگیری با تنش بنیادینی که در من نهفته است، عشق را از مرتبه‌ی امری ارتباطی و انتقالی برکشیده و آن را به ماهیتی وجودی و راهبردی دگرگون‌ساز ارتقاء داده است.
۸) گفتمان حافظ به خاطر دارا بودن وصفی از وضعیت موجود و مطلوبِ من و پیشنهاد راهبردی برای گذار از اولی به دومی، حامل نوعی نظریه‌ی رهایی‌بخش است.

نگاهی به همایش حافظ (بخش دوم)

۲۳ - اردیبهشت - ۱۳۹۴

IMG_2504

در نخستین روز همایش، میزگردی برگزار شد به نام «حافظ و هویت ایرانی» که در آن با دوستان و استادان گرامی دکتر ژاله آموزگار، دکتر علی اصغر دادبه، و استاد مصطفی ملکیان همراه بودم. دروازه‌ی بحث را خانم دکتر آموزگار گشود و به سیطره‌ی شعر پارسی در فرهنگ ایرانی و تقدس چهره‌هایی همچون حافظ نزد توده‌ی مردم اشاره کرد. بعد دکتر دادبه بر پیوند میان حافظ و ملیت ایرانی و ارجاعهای مدام به هویت ملی در شعر پارسی تاکید کردند.
پس از آن استاد ملکیان چرخشی در بحث پدید آورد و اصولا در وجود چیزی به نام ملیت شک وارد آورد. زیربنای استدلال او این بود که مفاهیمی که کلان‌تر از سطح انسانی تعریف می‌شوند (از جمله ملیت، دین، مذهب، نژاد و…) همگی جعلی و غیرحقیقی هستند. پرسش مرکزی‌ای هم که پرسیدند این بود که اصولا ملیت یعنی چه و چطور می‌خواهیم چیزی نسبی و مبهم مانند ملیت را تعریف کنیم؟

ایشان سخن خود را با این سخن جسورانه پایان دادند که به هیچ یک از اینها هیچ اعتقادی ندارد، مگر به انسانِ مفردِ دارای گوشت و خون. بعد دکتر دادبه در نقد و طرد برخی از پیش‌داشتهای استاد ملکیان سخن گفتند، و من هم در نقد آرای هردو سو چیزهایی گفتم که چکیده‌اش را اینجا می‌آورم. ناگفته نماند که بحث ما در زمان اندکِ مقرر در همایش به انجام نرسید و قراری داریم که آن را (قاعدتا در حلقه‌ی اندیشه‌ی زروان) ادامه دهیم.
آنچه که من در این میزگرد گفتم از سویی در دفاع از مفهوم ملیت و تاکید بر واقعی بودن این مفهوم بود، و از سوی دیگر کوششی بود برای پاسخ به پرسشهای استاد ملکیان که به نظرم دقیق و درست مطرح شده بود، اما با ابهامی در روش‌شناسی همراه بود و آمیختگی چند مفهوم را به دنبال داشت. محتوای سخنم را می‌توانم در این بندها خلاصه کنم:
۱) رویکرد فروکاست گرایانه (reductionist) که استاد ملکیان از درون آن به مفهوم ملیت تاخت، نمی‌تواند مفهوم انسان را نیز معتبر فرض کند. به همان ترتیبی که ملیت سیستمی برساخته شده از مردمان است، انسانِ دارای گوشت و خون که مورد نظر ایشان است هم سیستمی برساخته از سلولهاست، که هر سلول هم خود سیستمی برساخته از مولکولهاست، و با این نگاه تحویل‌انگارانه تنها ذرات بنیادین مدل استاندارد کوانتوم مکانیک به عنوان امر واقعی معتبر شمرده می‌شود، که دست بر قضا با تجربه‌ی زیسته‌ی ما هیچ ارتباطی ندارد و بنابراین به کار مفهوم‌سازی‌های فلسفی یا نظریه‌سازی در علوم انسانی نمی‌آید.
۲) از دید من که به رویکردی سیستمی باور دارم، روش فروکاست‌گرایانه نه تنها ناکارآمد، که نادرست هم هست. یعنی هیچ چیزی را نمی‌شود به چیز دیگری فرو کاست. هر سطحی از سلسله مراتب پیچیدگی سیستمهایی را در خود جای می‌دهد که همه‌شان به قدر بقیه واقعیت دارند و در ضمن همه‌شان به تعبیری ساختگی هستند، یعنی به شکلی هم‌افزا از روابط میان عناصر سطوح زیر خود برآمده‌اند. در این معنی ملیت و تمدن به قدر سلول و انسان واقعیت دارند.
۳) پرسش مرکزی استاد ملکیان و دغدغه خاطرشان به نظرم کاملا به جا و درست بود. مفهوم ملیت یا تمدن باید به شکلی دقیق و رسیدگی‌پذیر تعریف شود، وگرنه مفهومی مبهم و ایدئولوژیک خواهد بود. به نظرم برای مفهوم «حوزه‌ی تمدن ایرانی» می‌توان پیکره‌ی جغرافیایی دقیق و روشنی با شاخصهای شفاف تعریف کرد. امروز دو نظریه‌ی رقیب اصلی برای تعریف هویت، دو شاخص اصلی زبان و سیطره‌ی دولت متمرکز را برای تعریف ملیت به کار می‌گیرند. به نظرم هر دوی این شاخصها کارآمد و درست است. از دید من هر جایی که بیش از هزار سال بخشی از دولت متمرکز مستقر در دل ایران بوده باشد، و بیش از پانصد سال زبان ملی ایرانیان (پارسی باستان، پارتی، فارسی میانه، پارسی دری) در آنجا رواج ادبی و دیوانی داشته باشد، بخشی از ایران زمین است. ناگفته نماند که کشورهای امروزِ دنیا خود را بر مبنای دو تا سه قرن سیطره‌ی دولت متمرکز و یک تا سه قرن زبان ملی تعریف می‌کنند. یعنی شاخصهای پیشنهادی‌ام بسیار سختگیرانه‌تر از سرمشقهای غالب امروزین است.
۴) مهمترین شاخص حضور یا غیاب چیزی پیچیده مانند یک تمدن یا ملیت، آن است که «من»ِ ویژه‌ای در دل آن تمدن زاده شده، با نظامهایی انضباطی پیکربندی شده باشد، و در قالبی گفتمانی به خودآگاهی تاریخی دست یافته باشد. چنان که در کتاب داریوش دادگر نشان داده‌ام، چنین امری برای نخستین بار در گستره‌ای فراتر از دولتشهرها در ایرانِ عصر هخامنشی رخ داده و با گسستگیهایی سطحی و پیوستگیهایی ژرف تا به امروز ادامه یافته است. هر تمدنی من‌های خاص خود را می‌آفریند و تاریخ من‌ها در ایران زمین در سطح جهانی دیرپاترین، پرشاخه‌ترین، و از این رو پیچیده‌ترین است.
۵) سرافرازی بابت هویت ایرانی و باور به مرکزیت ایرانشهر در جغرافیای تمدنها، اگر فارغ از تعصب، با تکیه به داده‌های تاریخی و مستندات شفاف پدید آمده باشد، بسیار امر خجسته‌ایست. سرافرازی بابت هویت خویش به معنای ستم به دیگران یا خوار شمردن دیگران نیست، که برعکس، مهمترین بازدارنده‌ی آن است. آنان که از هویتی تکه پاره برخوردارند و خویشتن را خوار می‌شمارند، در برابر «دیگری» آمیزه‌ای از خاکساری و نفرت را نشان می‌دهند و این است که به ویژه در قالب قوم‌گرایی دنیای امروز ما را به گند کشیده است. هویت استخواندار و استواری مانند ایرانی بودن، وقتی با نگاه به سراسر داده‌های تاریخی‌مان (برخی افتخارآمیز و برخی شرم‌آور، برخی شیرین و برخی تلخ) شکل بگیرد، سرافرازی و خودبنیاد بودن را با فروتنی و مهر به دیگری درهم خواهد آمیخت و این کلیدی است که هویت ایرانی را در این دوران دراز حفظ کرده است. شرم از آنچه که هستیم و پرهیز از بالیدن و برخاستن با تکیه بر آنچه بوده‌ایم، مرضی است مزمن در میان روشنفکران (و به ویژه طبقه‌ی نیمه‌باسواد!) ایران امروز که مرده‌ریگ عصر استعمار است و باید و شاید که هر چه زودتر جای خود را به نقدِ منصفانه‌ی خویشتن دهد، و با خوداندیشی و خودباوری و سرافرازیِ ناشی از آن جایگزین گردد.

نگاهی به همایش حافظ (بخش نخست)

۲۳ - اردیبهشت - ۱۳۹۴

11232076_10153288144778698_4552179688496894214_n

همایش حافظ آمد و گذشت و به همت بلند و مهر یاران و دوستان با محتوا و کیفیتی برگزار شد که مدتهاست نظیرش را در کشورمان ندیده بودم. شور و همدلی و بزرگواری فرهیختگان و اندیشمندان نامدار چندان نمایان بود که چشم به راهم تا بیش از پیش چنین برنامه‌هایی را ببینم. و بین خودمان باشد که از همین حالا بسیاری از اعضای هیأت علمی همایش هم‌قسم شده‌اند که همایش بعدی را به افتخار سعدی شیرازی برگزار کنیم.
دوستانم و همراهانم و استادان و سرورانم که بیش از یک سال در برنامه‌ریزی و تدوین محتوای همایش می‌کوشیدند، در نهایت چهار روز پیاپی پا در رکاب داشتند و از دل و جان مایه گذاشتند تا برنامه به بهترین شکل برگزار شود. شماری چشمگیر از بزرگان ادب و اندیشه‌ی امروز ایران که با حافظ بزرگ دمخورند، در این گردهمایی حضور داشتند، و این بیش از همه مدیون تلاش و کاردانی پدر و پسری بود که همانا دکتر مهدی ماحوزی و دکتر امیرحسین ماحوزی‌ باشند، کسانی که همچون خانواده‌ی خودم دوستشان دارم. جا دارد در نخستین یادداشتی که درباره‌ی این همایش می‌نویسم، از ایشان و از همه‌ی استادان و دوستانی که آوردن نام یکایک‌شان در اینجا ممکن نیست، بابت مهر و معنا و شادمانی‌ای که با کوشش خود برای همگان به ارمغان آوردند، سپاسگزاری کنم.
و اما مهمترین دستاورد من از این همایش، جدای از چیزهای بسیاری که آموختم و لذتی که از همنشینی با دوستان قدیم بردم، دوستان پرشمار تازه‌ای بود که پیدا کردم و مردمان فرهیخته و نیک و دوست‌داشتنی‌ای که بخت آشنایی‌شان نصیبم شد. در میان‌شان به سنت مهمان‌نوازی ایرانی بگذارید از دوست ایرانشناس «بندری‌»ام یاد کنم -دومینیکو اینجِنیتو- که اینجا همراه دکتر علیرضا میرانصاری گرامی و باقی دوستان تصویرش را می‌بینید. توضیح این که ایشان اهل بندر ناپل هستند نه عباس! در یادکردِ چیرگی‌اش بر ادب پارسی همین بس که بگویم در شهر شیراز وقتی خواست صحبتش را در مقام هیأت رئیسه آغاز کند، با این بیت شروع کرد: همام را سخن دلنشین و دلکش هست/ اما چه سود که بیچاره نیست شیرازی!

10801545_785667934838858_5166878350662350618_n

شروین وکیلی

هفته‌نامه‌ی صدا، شماره‌ی ۱۷، شنبه ۶ دیماه ۱۳۹۳٫

۱٫ زمانی که چندی پیش به درخواست دوستان چند خطی درباره‌ی مراسم تدفین پاشائی نوشتم، هیچ فکر نمی‌کردم درخواست بعدی همان دوستان نوشتن درباره‌ی دکتر اباذری باشد! اما بود و حالا ما در برابر مسئله‌ای قرار داریم که می‌توان به سبک ریاضی‌دانان قضیه‌ی «پاشائی- اباذری» نامیدش!

۲٫ دکتر یوسف اباذری هم در دانشگاه تهران استاد من بوده و هم در جریان نوشتن پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدم به عنوان استاد مشاور نقش ایفا کرده است. گذشته از ارتباط شخصی و احترامی که باید از سرِ ادب به استادان گذاشت، برایش بسیار احترام قایلم، هم برای سوادی که دارد و هم برای تلاشهایش برای ترجمه‌ی آرای اندیشمندان معاصر، به خصوص آنچه در مجله‌ی ارغنون به انجام رساند.

۳٫ حرفهایی که دکتر اباذری چند روز پیش در دانشگاه تهران زد و نامش را در کنار پاشائی نشاند، از چند زاویه چشم‌انداز دارد. یک پرسش آن است که این حرفها چقدر درست، علمی یا سنجیده است. پرسش دیگر آن است که این حرفها چقدر سزاوار و شایسته بیان شده و چه انگیزه و تاثیری داشته است. یعنی یک لایه به محتوای معنایی حرف اباذری بر می‌گردد و لایه‌ای دیگر به موقعیت آن در مقام کنشی اجتماعی. پس باید هنگام داوری درباره‌ی این ماجرا، دو لایه‌ی راستیِ گزاره‌ها را از درستیِ کردارها تفکیک کرد.

۴٫ دعویِ اباذری به سادگی در چند بند می‌گنجد: الف) «مردم» بی‌سلیقه، نفهم، کج‌سلیقه و سیاست زدوده شده‌اند؛ ب) دولت است که مردم را سیاست‌زدوده کرده است؛ پ) فرهنگ پاپ که پاشائی نماینده‌اش است، ابزار و ترفندِ نظام سلطه برای سیاست‌زدایی از «مردم» است.

۵٫ شیوه‌ی ابراز این دعوی آشکارا صریح، بی‌ادبانه، توهین‌آمیز، تند و تیز، برخورنده و از نظر صورتبندی زبانی مبهم و عامیانه است. اباذری با لحنی عامیانه به عوام حمله کرده و با کلماتی «مردمی» به مردم توهین کرده است. این کار را هم خودآگاه و شفاف انجام داده، بی‌کتمان و بی‌پشیمانی.

۶٫ محتوای دعوی اباذری اگر با محک نقد آشنا گردد، مردود می‌نماید. به نظرم دو تا از سه گزاره‌ی مورد نظر دکتر اباذری نادرست است و سومی جای تردید دارد. من تردید دارم که اصولا در ایرانِ امروز چیزی هنجارین و یکدست به نام «مردم» وجود داشته باشد که رفتارهای جمعی‌اش یک انگیزه و یک تفسیر را برتابد. ماجرای تدفین پاشائی هم به نظرم امری چندسویه و لایه لایه و کمابیش بی‌جهت و هدف است، نه توطئه‌ای طراحی شده و اهریمنی برای سیاست‌زدایی از مردم.

به همین ترتیب نفهم، ابله، و کج‌سلیقه بودن مردم هم جای بحث دارد. «مردم» در همه جای دنیا مستقل از پایبندی‌شان به فاشیسم یا کمونیسم موسیقی پاپ را به کلاسیک ترجیح می‌دهند و بیشتر رمانهای آبکی می‌خوانند تا کتابهای فلسفی و علمی، بی آن که سرکوفتی بخورند یا در دانشگاه‌های کشورشان تحقیر شوند یا این گرایش جمعی‌شان به بلاهت عقب‌ماندگی تعبیر شود. بسیار بسیار تردید دارم سلیقه‌ی هنری و ادبی و سطح هوشمندی میانگین در ایران موقعیتی فروپایه‌تر از میانگین سایر کشورها داشته باشد. اگر هم درباره‌ی سطح بلاهت «مردم» شاهدی هست، باید به شکلی علمی و عینی ارائه و تبیین شود، و شک دارم چنین شاهدی وجود داشته باشد.

اما ایراد کلی‌تر آن که معلوم نیست با چه شاخصی مردم ایران سیاست‌زدوده دانسته شده‌اند. شواهدی درباره‌ی «سیاست‌زدایی» از «مردم» -اگر هست- باید به شکلی علمی و عینی تبیین شود. با توجه به رخدادهای تاریخ معاصر می‌توان گفت که نسبت به بقیه‌ی جاهای دنیا نرخ مشارکت سیاسی در ایران بسیار بالاست و به همین دلیل بسامد و شدت رخدادهای سیاسی هم در جامعه‌مان چشمگیر بوده است. مردم ایران طی صد سال گذشته خیرش مشروطه، انقلاب اسلامی، گذار از سلسله‌ی قاجار به پهلوی و بعد از نظام سلطنتی به جمهوری اسلامی را دیده‌اند و یکی از بزرگترین جنگهای کلاسیک قرن بیستم را از سر گذرانده‌اند. در بهره‌برداری سیاسی از رسانه‌های نو پیشگام بوده‌‌اند و الگوهایی به کلی نو و بی‌سابقه از سازماندهی رفتار جمعی و اعتراض سیاسی را ابداع کرده‌اند. چگونه می‌توان این مردم را سیاست‌زدوده دانست؟ نمی‌دانم!

آنچه به ناروا نام اباذری را کنار پاشائی نشانده و اندیشمندی هوادار فرهنگ والا را با نماینده‌ی فرهنگ توده‌ای همنشین ساخته، از یک خطای نظری و یک اشتباه رفتاری بر می‌خیزد. در اقلیم نظری اباذری روشنفکری است که در دستگاه مشخصی می‌اندیشد و همه چیز را با انحراف به چپ، در رنگی فرانکفورتی مشاهده می‌کند. خطای نظری او در تحلیل یک حرکت جمعی ساده و پیش پا افتاده مثل استقبال از تدفین یک خواننده‌ی پاپ از جزمی تئوریک برخاسته است. جزمی که «سیاست» را در ظرف از پیش تعریف شده‌ای فهم می‌کند و «مردم» را هم با کلیشه‌ای خاص تعریف می‌کند و به این ترتیب در غیابِ شاخصهای محدودِ آن در تنگنایِ تعریفِ این، حکم به سیاست‌زدایی صادر می‌کند. با این همه پایبندی به یک دیدگاه و حتا خطا کردن در این بستر به نظرم گناه نیست. تنها لغزشی در حریم رویارویی و تولید حقیقت است و بار اخلاقی ندارد.

۷٫ اما آنچه که بار اخلاقی دارد، کردار اجتماعی او و تاثیر آن بر شادکامی و توانمندی و معنای زندگی مردم است. اگر بخواهم درباره‌ی زبان و لحن و گفتمان دکتر اباذری داوری کنم، آن را نکوهیده و ناپخته و ناپذیرفتنی می‌یابم. در مقام یک استاد دانشگاه اصولا چنین سبکی از گفتار غیرعلمی و ناشایست است و در مرزِ کلی‌گویی‌های عوامانه و توهین‌بافی‌های شهرت‌طلبانه قرار می‌گیرد. حتا به عنوان یکی از «مردم» میان‌مایه هم این نوع پرخاش و توهین به گروهی بزرگ و ناهمسان و ناشناس غیراخلاقی می‌نماید و ناسزاوار.

اما در این میان پرسشی دیگر باقی می‌ماند و آن هم درجه‌ی تقصیر اباذری در تولید گفتمانی که نکوهیدنی است. یعنی باید دید آیا اباذری خود این گفتمانِ ناشایست را تولید کرده، یا تنها در درون جریانی افتاده و به بازتولید گفتمانی توهین‌مدار مشغول است که پیشاپیش وجود داشته؟ من گمان نمی‌کنم دکتر اباذری تولید کننده یا آفریننده‌ی گفتمانی باشد که چنین هیاهویی برانگیزانده است. او به سادگی درون جریانی گفتمانی افتاده که در اواخر دهه‌ی ۱۳۴۰ آغاز شد و تدریج تا اواخر دهه‌ی ۱۳۷۰ به سبک غالب در فضای روشنفکری ایران تبدیل شد. این گفتمان از تداخل ابراز نارضایتی‌های چپ‌گرایانه و جلب‌توجه‌های مطبوعاتیِ شاملووار شکل گرفته و بافتی شبه‌علمی، شبه‌دانشگاهی و شبه‌روشنفکرانه دارد. افسوس که دکتر اباذری نیز در درون این حفره‌ی پُرپژواک گنجیده است و افسوس که آنچه از او بیشتر شنیده می‌شود انعکاسهای برخاسته از این فضاست.

بسیار بسیار امیدوارم استاد فرهیخته و هوشمندی مثل دکتر اباذری از این فضای گفتمانی بیرون بیاید و دریابد که آفرینش سخن درست نیاز به دقت و سنجیدگی بیشتر و شور و هیجان کمتر دارد و کردار اندیشمندی که جامعه و مردم را خطاب قرار می‌دهد، زمانی پسندیده و سودمند است که از خشم و خشونت و نفرت تهی و از معنا و عینیت و ریزبینی انباشته باشد.

۸٫ همین جا گوشزد کنم که من در این میان سلیقه‌ و موضعی مشخص درباره‌ی تمایز فرهنگ والا و عوامانه دارد و در این چارچوب ارزش هنری شادروان پاشائی را نیز ارزیابی می‌کنم. یعنی به نظرم یک لایه از ادبیات و هنر و موسیقی «والا» وجود دارد که پیچیده‌تر، معنادارتر و ماندگارتر است و لایه‌ی دیگری هم هست که ساده‌ دریافت و زود فراموش می‌شود و به عوام تعلق دارد. در همه جای دنیا هم چنین تمایزی برقرار است. یعنی بدنه‌ی مردم داستانها، شعرها، تحلیل‌ها و آفریده‌های هنری ساده و زودفهم و بنابراین تا حدودی سطحی را بیشتر می‌پسندند. این فرآورده‌های فرهنگی به دلیل همین سادگی و محتوای معنایی اندکی که حمل می‌کنند، گذرا و ناپایدار هم هستند. یعنی راحت و فراوان تولید می‌شوند، راحت و فراوان دریافت و فهم می‌گردند، و راحت و زود از یادها فراموش می‌شوند. در مقابل لایه‌ی دیگری از تولید و مصرف فرهنگ وجود دارد که محتوای معنایی فشرده‌تر و غنی‌تر، ساز و کارهای تولید دشوارتر و طولانی‌تر، و روندهای دریافت و فهم و «مصرفِ» بغرنج‌تری را شامل می‌شوند. این یکی را فرهنگ والا می‌نامیم. یعنی فرهنگی که معمولا نخبگان فرهنگی جامعه تولیدش می‌کنند و لایه‌های تحصیل‌کرده و «باسوادهای» جامعه آن را مصرف می‌کنند.

من هوادار و دوستدار و مصرف کننده‌ی فرهنگ والا هستم و در این مورد موضعی دارم و بر این مبنا می‌کوشم شمار علاقمندان و مخاطبان آن را افزایش دهم. این گرایش تنها از آن روست که محتوای معنایی غنی‌تر و پیچیدگی بیشتری را در این لایه از فرهنگ می‌توان بازجست و تاثیرش هم به همین ترتیب نافذتر و دیرپاتر است. ناگفته پیداست که میل به فرهنگ والا و تلاش برای آشنایی توده‌ی مردم با آن به هیچ عنوان به معنای پذیرش همه‌ی محتواهای تولید شده در آن، یا ستودن همه‌ی سلیقه‌های هنری گنجیده در آن نیست. چون معنا در فرهنگ والا شاخه‌ شاخه‌تر و متنوع‌تر از فرهنگ عامیانه است و سلیقه‌ها و رویکردها و مضمونهایی واگرا و ناسازگار و متکثر را در بر می‌گیرد که هرکس اقلیمی خاص از آن جغرافیا را با میل و ذوق و باورهای خویش سازگار می‌یابد.

به همین ترتیب موضع‌گیری من در هواداری از فرهنگ والا و «مصرف نکردن» فرهنگ توده‌ای به معنای ابراز تنفر از سلیقه‌ی عوام یا دشمنی ورزیدن با مولدان فرهنگ تود‌ه‌ای نیست، همچنان که قاعدتا نباید به تحقیر و سرکوفت زدن به کسانی بینجامد که شاید فقط فرصتهایشان برای شنیدن موسیقی کوتاهتر یا بستر خانوادگی‌شان برای تماشای فیلم متفاوت بوده، یا به سادگی ذوقی دیگرگون دارند. توده‌ی مردم اکثریتی هستند که وقت و حوصله و میلی برای پردازش اطلاعات فراوان ندارند، و از این رو فرهنگ عامیانه را ترجیح می‌دهند. مردم حق دارند خوراک فرهنگی خود را مستقل از هنجارهای اجتماعی و والا یا پست نامیده شدن‌شان، بسته به سلیقه و میل و خواست خویش برگزینند و مستقل از کوششهای مهربانانه‌ی کسی مانند من یا پرخاشهای خشم‌آگین کسی مانند دکتر اباذری چنین هم می‌کنند.

۹٫ من دکتر اباذری را دوست دارم و بابت آموخته‌هایم به او مدیونم. وقتی موجِ حمله به او را در روزهای اخیر شاهد بودم، از سویی در نادرستی محتوای گفتار اباذری و ناشایستگی لحن و کلامش با حمله‌وران همداستان بودم، و از سوی دیگر در یاد داشتم که همین شخص همچنان یکی از باسوادترین استادان دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران است و پیشینه‌ای درخشان در دفاع از عقلانیت در دانشگاه دارد، گیرم که خودش اسوه‌ی مناسبی برای نمایش جلوه‌های این عقلانیت نباشد. دکتر اباذری را می‌توان به خاطر فورانهای گاه به گاهِ خشم و خشونتش نکوهش کرد، یا به خاطر کم بودنِ خروجی‌های نوشتاری‌اش و نامنسجم بودنِ پیکربندیِ نظری گفتارش بر او خرده گرفت. با این وجود نباید از یاد برد که همین شخص الگویی مناسب برای «کتابخوانِ روزآمد» بودن به دست دانشجویان داده است، و موضع‌گیری‌های جسورانه‌اش در دفاع از عقلانیت و علوم انسانی طی سالهای اخیر از رخنه‌ی آفتها و غلبه‌ی عقل‌ستیزان جلوگیری کرده است.

بخشی از حمله‌ای که به اباذری شد، واکنش خشمگینانه‌ی توده‌ی مردمی بود که به خاطر ناسزا شنیدن آزرده و ناراحت بودند. به نظرم کاملا حق با ایشان است و باید حق انتخاب‌شان برای فرهنگ دلخواه‌شان را به رسمیت شمرد و بابت توهین به ایشان پوزش خواست. بخشی دیگری از این حمله به دانشگاهیانی مربوط می‌شد که این لحن و کردار و موضع‌گیری را سزاوارِ فضای دانشگاهی نمی‌دیدند و هم موضع وی را مردود می‌شمردند و هم از این نوع رفتار تبری می‌جستند. این هم ابراز موضعی شخصی است و بسیار خوب است و گفتمانی جدلی و تحلیلی را بر می‌سازد که امیدوارم با ادب و احترام همراه باشد و امیدوارم نوشتار کنونی من هم در آن رده بگنجد.

در این میان یک رده‌ی دیگر از حمله‌هایی که به اباذری شد با خشم و پرخاش مشابهی درآمیخته بود و از سوی کسانی ایراد می‌شد که اتفاقا خویشتن را نخبه می‌دانستند و اصرار داشتند فاصله‌ی خویش را با عوام حفظ کنند. این گروه خود نیز خطای اباذری را تکرار کردند و در همان گفتمان پرخاشگرانه با گفتمان پرخاشگرانه‌ی اباذری رویارو شدند و به تعبیری همان را بازتولید کردند. برخی‌شان با اباذری خرده حسابی داشتند و برخی‌ دیگرشان با موضعی که اباذری دارد. من نه با موضع چپ‌گرایانه‌ی اباذری موافقت دارم و نه جز حقی که به عنوان استاد به گردنم دارد، حسابی با او دارم. از این روست که وظیفه‌ی خویش می‌دانم گوشزد کنم که سزاوار نیست هنگام خرده‌گیری از لحن و کلام کسی، همان را بازتولید کنیم، و سزاوار نیست کسی که قلم و زبانش (با هر لحنی) در خدمت عقلانیت و روشنگری بوده را با یک لغزش چنین مورد حمله قرار دهیم،… و خلاصه این که در کل باید مراقب بود که هنگام برداشتن زیرابرو، چشم کور نشود!

۱۰٫ از بلندی بختِ من آن بوده که چندین و چند استاد خوب داشته‌ام. برخی از استادانم را در دانشگاه و با درس و مشق شناخته‌ام و برخی را بیشتر در فضای آزادتر بیرون از دانشگاه دیده‌ام و از محضرشان بهره‌ها برده‌ام. یکی از این بزرگواران که دِین و مهرم به او در وصف نمی‌گنجد، دکتر عبدالحسین نیک‌گهرِ گرامی است. کسی که از حضور در کلاسهایشان بی‌بهره مانده‌ام، اما طی شش ماهی که افتخار همکاری با او را داشته‌ام به قدر شش سال ‌چیز آموخته‌ام و طی سالهای پسینی که مرا با دوستی‌شان نواخته‌اند، مدام این آموخته‌ها بیشتر و بیشتر می‌شود. دکتر نیک‌گهر به نظرم نمونه‌ای از اندیشمندان است که در زمانه‌ی ما سزاوار است الگوی هر دانشجو و استادی قرار بگیرد.

آنچه دکتر اباذری گرامی با خشم و خروش و انعکاس بسیار گفت، دکتر نیک‌گهر هم در چند سطر و با ظرافت و زیبایی و ادب بسیار بیان کرد. تقریبا همزمان با طرح قضیه‌ی «اباذری-پاشائی»، او به سادگی عکسی بر صفحه‌ی فیس‌بوکش گذاشت که توده‌ی مردمی را بر سر خاکِ پاشائی نشان می‌داد، در حالی که بی‌توجه و نادانسته روی گور دکتر تفضلی و دکتر زرین‌کوب ایستاده بودند. دکتر نیک‌گهر برای بازدید از گور این دو دوستش به بهشت زهرا رفته بود و ایشان را همسایه‌ی پاشائی یافته بود و به سادگی با اشاره به برخورد جوانان با سه گور، بی‌آن که به کسی توهینی کند یا خشمی برانگیزاند، بخش مهمی از محتوای حرف اباذری را با اثرگذاری و عمقی بسیار بیشتر بیان کرد.

هم برای آنان که مبهوتِ قضیه‌ی پاشائی مانده‌اند، و هم برای آنان که قضیه‌ی اباذری آزرده‌شان ساخته است، کلید حل قضیه‌ی «اباذری-پاشائی»، شاید در یادداشت کوتاهِ دکتر نیک‌گهر نهفته باشد.

اهمیت تاریخ ایران‌زمین

تاریخ؛ علمِ ردیابیِ ریشهها، تمایزیافتگیها، پیوستگیها و دگردیسیهاست.

در این معنا، تاریخِ ایرانزمین؛ مرجعی است که در نظر داشتنش برای نگاشتنِ تمام تاریخهای دیگر -به جز تاریخ‌های منطقه‌ایِ آفریقای جنوب صحرا و آمریکای پیشا‌کلمب و شاید دوره‌هایی از چین باستان‌- ضرورت دارد. خاستگاهِ بی‌شمار چیزهای مهم و مرسوم و آشنا -از شلوار و شراب گرفته‌ تا بهشت و دوزخ و خدای یگانه‌ی متعالی‌- در این سرزمین بوده و بنابراین نادیده‌انگاشتنِ آنچه در این زمینه رخ داده است، برای مورخان در بهترین حالت؛ اشتباه و در بدترین حالت؛‌ تحریفی آگاهانه را به ارمغان خواهد آورد.

 (بخشی از جستار تاریخنگاری سیستمی: شرحی روششناسانه)

خواندن و نوشتن تاریخ، از این رو ضرورت دارد که چشمان ما را به افق‌های ناآشنا و دور از ذهن، اما ممکن و تحقق‌یافته از هستیداشتن می­گشاید و با قرار‌دادنمان در زمینه‌ای گسترده از این خط‌‌‌راهه‌ها، امکان نقد بیرونی و منصفانه‌ی شیوهی بودنِ خودمان را و خط‌‌راهه‌ی خویش را به دست می‌دهد.

(بخشی از جستار تاریخنگاری سیستمی: شرحی روششناسانه)

بازسازی و بازآفرینی منِ ایرانی را بزرگ‌ترین و بارآور‌ترین کرداری می‌بینم که در اکنون و اینجا از من و ما برمی‌آید که اگر رخ دهد، منشهای پرمعنای تمدنی دیرینه و سرنوشت تاریخیِ نسلی بیگناه و آسیبدیده و آینده­ی تاریخیِ جمعیتی ۲۰۰ میلیون نفره را نجات خواهد داد‌ و بختی فراهم خواهد آورد برای بازبینی و بازاندیشی و شاید اصلاحِ کژرویهای بسیاری که در تمدنِ مدرن نهادینه شده است.

 (بخشی از جستار تاریخنگاری سیستمی: شرحی روششناسانه)

پیشنهاد برای آفرینش ادبی

۳۱ - مرداد - ۱۳۹۰

ما مرزهای معنای مرسوم را درمی‌شکنیم، چون معنایی فربه‌تر، نیرومندتر و دلکش‌تر را برای پیشنهاد‌کردن داریم که در این قالب و در این حصار نمی‌گنجد. ما برای لمسِ آزادانه‌ اندیشیدن و آزادانه بیان‌کردن است که به تخیل، به علم و به اسطوره روی می‌آوریم تا خویشتن را و همگان را در تماشای پروازِ سیمرغی مهمان کنیم که در قفس نمی‌گنجد.

توانمندترین سخن و نافذترین روایت آن است که با پیچیده‌ترین، دقیق‌ترین، عینی‌ترین و درست‌ترین چارچوب‌های ذهنی درآمیخته باشد و آن علم است.

دلکش‌ترین روایت و شیواترین سخن آن است که با خیال‌انگیزترین، رنگین‌ترین و بی‌مهاباترین گمانه‌زنی‌ها آغشته شود و از بازی با ابهام و معناهای چندپهلو و رمزگون نهراسد و آن اسطوره است.

در میانه‌ی این دو قلمروی دیرینه و نو و در جمعِ این دو قطبِ متضاد است که سبک ما، شیوه‌ی سخن ما و پیشنهاد ما برای آفرینش ادبی تجلی می‌یابد. ما خواهانِ ترکیب آن دانش دقیق و روشن و علمیِ مدرن،‌ با آن اساطیر دیرپای سحرآمیزِ ناشناخته هستیم‌.

(برداشت از جستار ادبیات علمی- تخیلی‌- اساطیری: بایدها و نبایدها)

همسفران ما

۲۵ - مرداد - ۱۳۹۰

هر کس که برای اندیشه و تخیل و گمانه‌زنیِ خویش و دیگران احترامی قائل است، هر کس که به فرهنگ ایرانی و زبان فارسی و منش‌های غنیِ پنهان در آن دلبستگی دارد و هر کس که همتی دارد و غایتی، همسفر ماست؛ خواه به لحنی کهن بگوید و  خواه نو، چه به زبان دقیقِ دانش بنویسد و چه به گفتار رمزآلودِ خنیاگران و گوسانان و هر چند داستان‌سرا باشد یا شاعر و رساله‌نویس؛ او از ماست و با ماست. مایی که چیزی جامانده در گذشته نیستیم؛ که جویندگان و شکارچیانِ دانش‌ها و بینش‌های گریزپای جاری در اکنون هستیم و فرزندانِ این حالِ شگفت. مایی که امروز و امسال و این قرن زاده نشده‌ایم و نوآمدگانی بی‌سابقه و آشفته‌تبار نیستیم که دودمانمان تا آن افسانه‌سرایانِ دیرینه‌ی هزاره‌های دوردست تا آن شاعران و حکیمانِ خردمند و تا آن درویشان و صوفیان و قلندرانِ جهانگرد کشیده می‌شود.

ماییم که به پارسی؛ از دانش، از تخیل و از اسطوره می‌گوییم.

(برداشت از جستار ادبیات علمی- تخیلی‌- اساطیری: بایدها و نبایدها)

ما و دیگران

۱۷ - مرداد - ۱۳۹۰

‌آغوش‌ ما برای در بر کشیدنِ همگان و همه‌ی باورها و اندیشه‌ها گشوده است. فروتنی در برابر نبوغ و عظمتِ گذشتگان را عار نداریم و مهر و دوستی با ادیبان و سخنوران و کوشندگانی که شاید در زمینه و بافت و معنا با ما متفاوت باشند،‌ فخرمان است. هویت ما، ناشی از آن است که می‌آفرینیم و در بر می‌گیریم و در پیوند با آنیم؛ نه آنچه که گسسته و طردشده و منفور پنداشته می‌شود. هر کوششی در زمینه‌ی فرهنگ را نیکو و ارزشمند می‌دانیم و هر تلاشی در راستای نیرومند‌ساختنِ زبان فارسی و ادبیات دری و فرهنگ ایرانی را پاس می‌داریم، بی‌ آنکه دقیقه‌ای نگاه نقادانه‌مان را از آن برگیریم، یا لحظه‌ای در داوریِ سنجیده و بی‌رحمانه‌مان در موردشان درنگ کنیم. آنچه که خود می‌آفرینیم را منش‌هایی خرد در عرصه‌ای کوچک از سپهری عظیم از تمدنی کهنسال می‌دانیم. گستردگیِ این سپهرِ تمدنی و عظمت آن فرهنگ ایرانی را چندان نیک دریافته‌ایم که به خاطر کوشش در آن مسیر، شادکام و شادمان باشیم و در عین حال خود را جز گوشه‌ای کوچک از میدانی گسترده نبینیم. شاید گلی و ترنجی بر قالیِ پر نقش و نگار فرهنگ ایرانی بیفزاییم که رنگی و شکلی گستاخانه و نوظهور داشته باشد، اما این کار را با نگریستن به کل قالی انجام خواهیم داد و زیباییِ آن کل و جایگاه این جزء را از یاد نخواهیم برد‌.

ما در کنار دیگران هستیم؛ بی آنکه قواعدشان را یکسره بپذیریم. دوستدار همگان هستیم؛ بی آنکه از نقدشان و داوری درباره‌شان دست برداریم‌. ما فروتن و خاکسارِ عظمتِ کاری هستیم که دست بدان گشوده‌ایم، از این روست که در آن عظمت سهیم هستیم؛ بی آنکه دستخوشِ خودشیفتگی گردیم‌. ما با دانش، با تخیل و با اسطوره، آنچه را می‌آفرینیم که بارها و بارها در دوران‌های پیشین و با دستمایه‌ا‌ی متفاوت آفریده شده بود. ما آن مسیرها را در یاد خواهیم سپرد و مسیر خویش را فرا خواهیم گشود. شاید که راهی بر انبوه راه‌ها و گلی زیبا بر فرشی بهارستان افزوده شود.

(برداشت از جستار ادبیات علمی- تخیلی‌- اساطیری: بایدها و نبایدها)