چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
۲۲ - خرداد - ۱۳۹۰

شروین وکیلی

زمینه

بی­تردید در زمانه­ی امروزین، بخشی از جغرافیای فرهنگی که از دیرباز با نام ایران‌زمین خوانده می‌شده است، یکی از گرانیگاه­های مهمِ تعیینِ آینده در سطحی جهانی است. ایران‌زمین، قلمروی جغرافیایی و -بیش از آن- فرهنگی و تاریخی است که کشورِ ایران و دولت‌های همسایه و هم­تبار و هم­میراثِ همسایه­اش – عراق، افغانستان، جمهوری­های آسیای میانه، جمهوری­های قفقاز و برخی از شیخ­نشین­های جنوب خلیج فارس- را در بر می­گیرد. یعنی بخشی از زمین که معمولا در پیوند با بخش‌های همسایه­اش تا دریای مدیترانه در جغرافیای سیاسی مرسوم، خاورمیانه خوانده می­شود. این قلمرو از نظر فرهنگی به دلیل قدمت بسیارِ تمدن‌های ساکن در آن و هجوم‌های متعدد و بنیان­کنی که از سر گذرانده و هم‌چنین تداوم فرهنگی و تاریخی­ای که با این وجود حفظ کرده‌است، ویژه و منحصر به فرد است. از نظر جغرافیایی نیز این منطقه به دلیل وسعتش، موقعیت راهبردی‌اش در میانه­ی دو دریای واسط -–دریای مازندران و خلیج فارس- و جایگاه میانی­اش در ارتباط میان شرق و غرب، به همان اندازه اهمیت دارد که ذخایر غنی سوخت فسیلی­اش و تنوع غریب زیستگاه­ها و ذخایر زیست‌شناختی­اش. این موقعیت میانی و غنای ذخایر طبیعی به تعبیری سرنوشت تاریخی این سرزمین را رقم زده است. به دلیل همین موقعیت ویژه­ی اقلیمی بود که نخستین جوانه­های زندگی کشاورزانه در این منطقه رویید و به دلیلِ همین “میانی‌بودن” نخستین دولت‌های بزرگ جهانی در آن شکل گرفتند. به همین ترتیب، سرِ راه‌بودنش باعث شد تا عرصه­ی تاخت و تاز تمام اقوامی -–از مقدونی و ترک و مغول و عرب گرفته تا روس و پرتغالی – قرار بگیرد که خواستار دست‌یابی به منابعی فراسوی قلمرو خود بودند.

امروز دیگر در سال‌های نخستینِ هزاره­ی سوم میلادی، تردیدی در این مورد وجود ندارد که ایران‌زمین به‌سادگی در نظم نوین جهانی جای نمی­گیرد. ایران بر خلاف چین جزیره­ای دورافتاده و خودبسنده نیست که با جمعیت انبوه خویش و در پناه کوه‌های بلند و دریاهای دوردست و صحراهای پیرامونی­اش مانند غولی زرد به آرامی خفته باشد. گرانیگاهی است که درست در وسط میدان بازی جوامع انسانی قرار گرفته است و از این رو منابع بسیاری خواه‌ناخواه بدان وابسته می­شود و منافعی گوناگون با تحولات آن گره می­خورد. شکست‌خوردنِ تلاش­های دوسه دهه­ی گذشته برای منزوی‌ساختن این قلمرو که به شکلی غریب هم از داخل و هم از خارج با سرسختی دنبال می­شد، نشان داد که ایران‌زمین منطقه­ای است که در هر معادله­ی جهانی واقع­بینانه­ای، باید به شکلی جدی بدان نگریست و محاسبه­اش کرد.

این حقیقت که مدرنیته در سرزمین‌هایی بدون پیشینه یا دستخوش فقر تا حدودی ریشه دوانده، اما در ایران‌زمین به اشکال گوناگون با مقاومت روبرو شده‌است، بیش از آن‌که نشانگر ناتوانی مردم این منطقه در جذب تمدنی نو باشد، بیانگر پایبندی­شان به سنتی مقاوم و میل‌شان به ماندگاری در چارچوبی است که گویا در برخی از اصول با مدرنیته هم‌خوانی ندارد.

ایران‌زمین دوران‌هایی پیاپی از اتحاد و پراکندگی سیاسی را از سر گذرانده است و این دوران کنونی نیز به‌ظاهر چیزی فراتر یا مرگبارتر از بلایی که پس از حمله­ی مغول و عرب و ترک بر سر این مردم آمد، نیست. تمدن ایرانی در جذب عناصر سودمند تمدن‌های بیگانه و دست‌یابی به ترکیبی خودساخته از آن، همواره کامیاب بوده است و موج تمدن مدرن که جدیدترین نیروی مهاجم به این منطقه و عامل اصلی تجزیه­ی سیاسی­اش بوده‌است، به ظاهر استعداد بیش‌تری برای درونی‌شدن و جذب دارد. با این وجود، درنگ یک‌ونیم قرنی ایرانیان در مدرن‌شدن، موضوعی است که باید هم‌چون مسئله­ای مهم نگریسته و اندیشیده شود. ایرانیان بر خلاف اهالی آفریقا از فقر منابع و کمبود جمعیت رنج نمی­برند و برخلاف مردم اقیانوس آرام و بومیان آمریکای جنوبی بی­پیشینه و بی­تجربه در امر سازماندهی فرهنگی و تمدن­سازی نیستند. از این رو این حقیقت که مدرنیته در سرزمین‌هایی بدون این پیشینه یا دستخوش فقر تا حدودی ریشه دوانده، اما در ایران‌زمین به اشکال گوناگون با مقاومت روبرو شده‌است، بیش از آن‌که نشانگر ناتوانی مردم این منطقه در جذب تمدنی نو باشد، بیانگر پایبندی­شان به سنتی مقاوم و میل‌شان به ماندگاری در چارچوبی است که گویا در برخی از اصول با مدرنیته هم‌خوانی ندارد.

یکی از زیربناهای آشفتگی کنونی، غیاب چارچوب نظری منسجم و عمومی­ای است که از سویی با شالوده­ی فرهنگی این مردم هم‌خوانی و سازگاری داشته باشد و از سوی دیگر امکان جذب و درونی‌کردن عناصر ارزشمند و کارامد مدرن را نیز داشته باشد.

امروزه، ایران‌زمین باید دغدغه­ی خاطری جدی برای تمام بازیگران در سطح جهانی باشد. جهانی که قرار است در نظمی نوین شناور شود و سطحی تازه از هماهنگی و انسجام را تجربه کند، خواه‌ناخواه در میانه­ی نقشه­ی این جهان و در دل نظم خویش با مردمی پرشمار، متمدن و تا حدودی خودستا و مغرور روبروست که به منابعی بسیار دسترسی دارند و  دیرزمانی است به کانونی از ناآرامی تبدیل شده­اند. درگیری میان ارمنی و ارانی، ایرانی و عراقی، کرد و ترک‌زبان، شیعه و سنی و تاجیک و پشتون دیگر امری محلی و منطقه­ای حساب نمی­شود، که بازتاب‌های آن تا دوردست­ترین عرصه­های زندگی مدنی مدرن ریشه می­دواند؛ و دوانده است.

مردم ایران‌زمین آشکارا با بحرانی در زمینه­ی هویت درگیر هستند. بازتعریف هویت بر مبنایی مدرن که با وعده­های بسیار همراه بود؛ در این قلمرو با ساخت‌های کهنسال‌تر و در بسیاری از موارد عمیق‌تر و محکم‌ترِ پیکربندی سوژه برخورد کرده و اغتشاش آفریده است. هویت بازتعریف‌شده­ی ملی نتوانست به دولت-ملت‌های نوظهوری که تا پیش از این در درازای چند هزاره هویت قومی متمایز و هویت ملی یکپارچه­ی ایرانی داشتند، کمک کند تا هم‌زیستی مسالمت­آمیزی را تجربه کنند. کشمکش ارانیان و ارمنیان، کردها و عرب‌ها و پشتون‌ها و تاجیکان نمودی از این آسیب­شناسی هویت ملی مدرن در این زمینه بود. به همان ترتیب، دینی که در قالبی مدرن بازتعریف شده بود نیز نتوانست دست‌مایه­ی بازتعریف هویتی فراگیر و کارامد شود. آن‌گاه که جنگ ایران و عراق آغاز شد، تنها دو کشور شیعه­ی بزرگ در زمینه­ی ناسیونالیسمی مدرن بر هم درآویختند…

تا زمانی که در ایران‌زمین نسخه­ای درون‌زاد و بومی از تمدن مدرن بازسازی نشود و دست‌مایه‌ی بازتعریف هویتی جمعی قرار نگیرد، قوم با قوم و فرقه با فرقه در این زمینه خواهند ستیزید و آشوب و ناآرامی را به همسایگان خویش -– که تمام جهان را شامل می­شود- صادر خواهد کرد.

تا وقتی کشمکش میان عناصر فرهنگی مدرن و سنتی در این قلمرو ادامه دارد، دست‌یابی به چارچوبی عمومی و کارامد از هویت ممکن نخواهد شد و خودِ این هویت عاملی است که دست‌یابی به ترکیبی نو از سنت و مدرنیته را ممکن می­کند. از این رو چنین می­نماید که ساکنان ایران‌زمین در تار و پود معمایی هویتی گرفتار آمده باشند و با ابزارهای رنگارنگ و خوش‌ظاهر اما سطحی و کوتاه‌دامنه­ی ملی­گرایی مدرن یا دین­گرایی مدرن نتوانند گره­ آن را بگشایند. تا وقتی چنین نشود، یعنی تا زمانی که در ایران‌زمین نسخه­ای درون‌زاد و بومی از تمدن مدرن بازسازی نشود و دست‌مایه‌ی بازتعریف هویتی جمعی قرار نگیرد، قوم با قوم و فرقه با فرقه در این زمینه خواهند ستیزید و آشوب و ناآرامی را به همسایگان خویش -– که تمام جهان را شامل می­شود- صادر خواهد کرد.

ضرورت

ساکنان قلمرو ایران‌زمین در برخی زمینه­ها دچار اشکال نیستند. آنان به دلیل سابقه­ی شهرنشینی تاجرمآبانه­ی خویش، راه و رسم ارتباط با دیگران و مدارا با عقاید و هویت‌های متفاوت را در خود نهادینه­ کرده­اند. ثروتی که در این سرزمین‌ها انباشته شده‌است از فروغلتیدن ایشان به دامن فقری شفاناپذیر و گسیختگی اجتماعی بی­بازگشت جلوگیری کرده است. از این رو در این زمینه با مردمی روبرو هستیم که به برکت ابزارهای نوین، امکان ارتباط با هم را دارند. با این وجود، بخش مهمی از زیرساخت‌های اجتماعی و مدنی ایشان در جریان بیش از یک قرن آشفتگی و کشمکش آسیب دیده و منابع بسیاری در این میان به هدر رفته یا غارت شده است. دایره­ی تصمیم­گیری افراد، خانواده­ها، سازمان‌ها، فرقه­ها، اقوام و نهادهای دولتی به سطحی کوته‌بینانه و گسسته از چشم­اندازی آینده­مدارانه فروکاسته شده است و این مهم‌ترین دلیل غیاب توافق در این جامعه و ناکارآمدی نظام‌های اجتماعی است.

ضرورتِ هر راه حلی که به مسئله­ی ایران نظر داشته باشد، دست‌یابی به نظریه‌ای است منسجم، کارامد و مستقل که نه هم‌چون ابزاری ایدئولوژیک برای آشتی‌دادنِ فلان سنتِ دلخواسته با بهمان عنصر مدرن که هم‌چون زمینه­ای عمومی و ظرفی سترگ برای درهم‌جوشی خودبه‌خودِ تمام گستره­ی سنت با تمام پیکره­ی مدرنیته عمل کند. تنها، نظریه­ای چنین فراگیر، چنین بی­طرفانه و چنین پیچیده است که می­تواند فهمِ مشترک دنیای از دست‌رفته­ی سنتی و جهانِ هنوز نیامده­ی مدرن را در ذهنِ دوپاره­ی ایرانیان ممکن سازد. تنها در زمینه­ی چارچوبی چنین فراگیر و بی­طرف و بلندنظراست که تُرک و کرد و عرب، تاجیک و پشتون و ترکمان، مسلمان و مسیحی و یهودی، شیعه و سنی و وابستگان به تمام هویت‌های رنگارنگ قومی و دینی در این منطقه می­توانند با هم به گفت‌وگو بنشینند و در زمینه­ای عقلانی به آینده­ی مشترک خویش و منافع همگرای خود بیندیشند.

یکی از زیربناهای آشفتگی کنونی، غیاب چارچوب نظری منسجم و عمومی­ای است که از سویی با شالوده­ی فرهنگی این مردم هم‌خوانی و سازگاری داشته باشد و از سوی دیگر امکان جذب و درونی‌کردن عناصر ارزشمند و کارامد مدرن را نیز داشته باشد. این چارچوب قاعدتا باید در جریان نخستین تماس‌های میان اندیشه‌مندان ایرانی و غربی در حدود یک‌ونیم قرن پیش پدید می­آمد، یعنی در زمانی که هنوز فاصله­ی نظام معنایی مدرن و آن‌چه که در ایران سنتی وجود داشت به پایه­ی امروزین نرسیده بود. به دلایلی که به جای خود شایسته­ی بحث و تحلیل است، چنین ترکیبی در آن زمان رخ نداد و ایرانیان در زمانی که بر نوسازی نظام سیاسی و مشروطه‌خواهی و بازسازی نهادهای مدنی متمرکز شده بودند از اندیشیدن ژرف در مبانی نظری مدرنیته و تعیین موقعیت خویش نسبت بدان باز ماندند.

اگر خواهانِ راه حلی اصولی و زیربنایی باشیم و هم‌چون دو قرن گذشته به نوشداروهای دروغینِ دارای اثر کوتاه‌مدت و موضعی بسنده نکنیم، باید پیش از هر چیز به دنبال دستگاهی نظری بگردیم که امکان آشتی‌دادن دو چارچوب یادشده را فراهم آورد. این دستگاه نظری، خود نمی­تواند تنها به عنوان ابزاری معنایی برای سر هم‌بندی برخی منش‌های سنتی و برخی فنون نو نگریسته شود؛ چراکه این نگرشِ ابزاری و سطحی به نظریه، همان بوده که در تاریخ معاصر ما بلای دورافتادگی از جریان­های اصلی اندیشیدن را بر این مردمان مستولی کرده است.

از این رو، ضرورتِ هر راه حلی که به مسئله­ی ایران نظر داشته باشد، دست‌یابی به نظریه‌ای است منسجم، کارامد و مستقل که نه هم‌چون ابزاری ایدئولوژیک برای آشتی‌دادنِ فلان سنتِ دلخواسته با بهمان عنصر مدرن که هم‌چون زمینه­ای عمومی و ظرفی سترگ برای درهم‌جوشی خودبه‌خودِ تمام گستره­ی سنت با تمام پیکره­ی مدرنیته عمل کند. تنها، نظریه­ای چنین فراگیر، چنین بی­طرفانه و چنین پیچیده است که می­تواند فهمِ مشترک دنیای از دست‌رفته­ی سنتی و جهانِ هنوز نیامده­ی مدرن را در ذهنِ دوپاره­ی ایرانیان ممکن سازد. تنها در زمینه­ی چارچوبی چنین فراگیر و بی­طرف و بلندنظراست که تُرک و کرد و عرب، تاجیک و پشتون و ترکمان، مسلمان و مسیحی و یهودی، شیعه و سنی و وابستگان به تمام هویت‌های رنگارنگ قومی و دینی در این منطقه می­توانند با هم به گفت‌وگو بنشینند و در زمینه­ای عقلانی به آینده­ی مشترک خویش و منافع همگرای خود بیندیشند.

در زمینه­ی نظری امروزینِ ما، کارامدترین چارچوب و زمینه­ی نظری برای برآوردن این ضرورت، نظریه­ی سیستم‌های پیچیده باشد. هم از آن رو که خصلتی میان‌رشته‌ای و بنابراین غنی از برداشت‌های علمی و جدیدِ گوناگون دارد و هم بدان دلیل که امکان تلفیق سطوح متفاوتی از مشاهده را در زمینه­ای منسجم و منطقی فراهم می­آورد.

راهبرد

چنین می­نماید که در زمینه­ی نظری امروزینِ ما، کارامدترین چارچوب و زمینه­ی نظری برای برآوردن این ضرورت، نظریه­ی سیستم‌های پیچیده باشد. هم از آن رو که خصلتی میان‌رشته‌ای و بنابراین غنی از برداشت‌های علمی و جدیدِ گوناگون دارد و هم بدان دلیل که امکان تلفیق سطوح متفاوتی از مشاهده را در زمینه­ای منسجم و منطقی فراهم می­آورد.

از این رو، راهبرد مورد پیشنهاد این نوشتار، تاسیس دستگاهی نظری است که با تکیه به این چارچوب سیستمی، امکانِ بازتعریفِ همه چیز را در این زمینه­ی ایرانی فراهم آورد.

همواره نظم‌های نو در زمینه­ی آشوب می­رویند و نوآوری­های سترگ در دل بحران‌های شدید شکوفا می­شوند. ایران‌زمینِ امروزین با وجود آشفتگی تهدیدکننده­اش در عین حال امیدبخش­ترین کانونِ زایش معنا برای جهان کنونی نیز هست. در واقع امروز تمدنی هم‌چون تمدن ایرانی باقی نمانده است که با شدتی چنین و عوارضی چنان، یک پای در سنت و یک پای در مدرنیته، به بدیهیاتِ پذیرفته‌شده در میان دیگر تمدنها درپیچیده باشد. این درپیچیدن در پیش‌داشت‌های(پیش‌فرض‌ها) دیگر فرهنگ‌ها، برخاسته از ابهامی است که در آشوب ریشه دارد. همین درپیچیدن است که امکان بازاندیشی در مورد مبانی تمدن مدرن و بن­بست‌های احتمالی آن را ممکن می­سازد.

ایران‌زمینِ امروزین با وجود آشفتگی تهدیدکننده­اش در عین حال امیدبخش­ترین کانونِ زایش معنا برای جهان کنونی نیز هست.

از این رو، طرح مسئله­ای که در دل تمدن ایرانی جریان یافته است، شاید بتواند به راه‌حل‌هایی منتهی شود که در سطحی جهانی و برای کلیت تمدن مدرن معنادار و کارگشا باشد. و مگر جز این است که همواره در تاریخ تمدن‌ها با همین الگو روبرو هستیم؟ مگر نه آن‌که فلورانس و ونیزِ عصر رنسانس شهرهایی دورافتاده و حاشیه­نشین و آشوب‌زده و درگیر کشمکش‌های کوته­بینانه در میان خود بودند و همان‌ها بودند که عصر نوزایی را ممکن کردند؟ مگر نه آن‌که افلاتون و ارستو حاشیه‌نشینانی در گوشه­ی شاهنشاهی بزرگ پارسی بودند و آراشان که در بحرانِ ناشی از بازتعریف خود در برابر نظمی جهانی پرداخته شده بود، چنین تعیین‌کننده شد؟ شاید امروز، ایران‌زمین نیز زمینه­ای مناسب برای بازاندیشیدن در همه چیز باشد. این بازاندیشی هنگامی به‌راستی انجام خواهد گرفت که در قالب دستگاهی نظری با انسجام و دوام و قوام کافی تبلور یابد و کارکردهایی راستین و ملموس را در دل خویش پدید آورد.

اندوخته­ها

تا این‌جای کار، نگارنده دستگاهی نظری را برساخته است که بخشی به نسبت مهم از رسالتِ یادشده را برآورده می­کند. این دستگاه نظری چنان‌که گفته شد بر شالوده­ی منطقی نظریه­ی سیستم‌های پیچیده استوار است و گذشته از روش‌شناسی بغرنجی که برای تلفیق داده­های تجربی و تاریخی به کار می­گیرد، امکان بازتعریف برخی از بنیادی­ترین مفاهیم جاری در اندیشه­های مدرن را به شکلی رادیکال فراهم می­آورد.

استخوان­بندی این نظریه، بر مدل‌سازی لایه­لایه­ی “من” یعنی سوژه مبتنی است. در این دستگاه نظری، چهار سطح از توصیف سوژه به دلایل کارکردگرایانه‌، بنیادی فرض می­شوند که عبارتند از سطوح زیستی، روانی، فرهنگی و اجتماعی. در دستگاه یادشده، مدلی به‌نسبت کامل از تحلیل رخدادهای سطح فرهنگی پدیدار شده است که نظریه­ی منش‌ها نام دارد. در سطح اجتماعی و روانی، چارچوبی به نام نظریه­ی قدرت است که نقش ایفا می­کند و تفسیری از سوژه/ من را در پیوند با نهادهای اجتماعی و جریان‌های عبور قدرت، لذت و معنا از آن وارسی می‌کند.

تا این‌جای کار، دستگاه نظری یادشده به شکلی تدوین شده، در قالب چند رساله­ی دانشگاهی در سطوح کارشناسی ارشد و دکترا در داخل ایران ارائه شده و در محافل علمی اندک باقی‌مانده در کشور با اقبال روبرو شده است. هم‌چنین برخی از کاربست‌های آن که برای اثبات کارایی آن ضرورت دارد در قلمرو تاریخ و جامعه­شناسی انجام پذیرفته و به اشکال گوناگون منتشر شده­است. تا این‌جای کار، چنین می­نماید که به‌راستی دستگاه نظری کارامدی پدید آمده باشد و کاربست‌هایی راهگشا را هم نتیجه داده باشد.

پیشنهاد

پیشنهاد نگارنده، دست‌یازی به نگارش تاریخی فراگیر از منِ ایرانی است؛ منِ ایرانی در تمام صورت‌ها و اشکالش و در تمام دوره­های تاریخِ طولانی ایران‌زمین و در تمام روایت‌های دینی و قومی و ملی و منطقه­ای گوناگون و متنوعش. این کار تنها با تحلیل سیر دگردیسی نظام‌های شخصیتی، نهادهای اجتماعی، نظام‌های تنظیم بدن‌ها و منش‌های فرهنگی ممکن می­شود و متغیرهای اصلی­ای که برای وارسی این چهار رده از سیستم‌ها مورد نیازمان هستند، قدرت، بقا، لذت و معنا هستند. تاریخی از لذت و تاریخی از بقا، باید در کنار تاریخ قدرت و تاریخ معنا نگاشته شود تا الگوی درهم‌بافتگی این محورها و چگونگی برهم‌کنش و کمشکش­شان را نشان دهد. تنها در این زمینه است که برداشتی عمیق از سوژه­ی ایرانی به دست خواهیم آورد. آن‌گاه شاید دریابیم که این سوژه­ی بازتعریف‌شده­ی نوظهور ایرانی در سطحی جهانی نیز مهم و ارزشمند است

گام بعدی، از این‌جا به بعد، آن است که تحلیلی فراگیر و عمومی از تاریخ ایران‌زمین و سیر تکامل خوشه­های معنایی در دل آن به دست آید. این کار، تاریخ‌نویسی به شیوه­ی مرسوم نیست، که تا حدودی به تبارشناسی فوکویی شباهت دارد. با این تفاوت که پیوستگی­ها را هم به قدرِ گسست‌ها ارج می­دهد و به‌ویژه با هدفِ بازخوانی دگردیسی سوژه، و نه تحویل‌کردنش به جریان‌هایی تاریخی است که حرکت می­کند. دست‌یابی به وفاقی که عنوانش کردیم، تنها در شرایطی ممکن می­شود که روایتی یکدست و فراگیر از چگونگی تکامل “منِ ایرانی” و درکی مشترک و عام از مسیرهای شاخه­شاخه‌شدن و دگرگونی‌یافتن و واگراشدنش به دست آید. در این زمینه، سیر تحول قدرت در نظام‌های اجتماعی ایرانی، مسیرهای تکامل نظام‌های معنایی و چگونگی جریان‌یافتن لذت و بقا در حوزه­های تاریخی گوناگون قابل درک خواهد شد. ایران‌زمین با تاریخ پر فراز و نشیب، مدارک و اسناد تاریخی بسیار حجیم و بسیار کهنش، استوارترین و قابل‌اتکاترین خزانه­ی داده­هایی است که ما در این زمینه در دست داریم. از این رو، نتیجه­ی پژوهش یادشده احتمالا نه‌تنها تاریخ تحول منِ ایرانی، که مدلی عمومی برای فهم سیر دگردیسی سوژه خواهد بود. تنها با دست‌یابی به این چارچوب نظری، می­توان زیست‌جهان‌های واگرا و چهل‌تکه­ی مردمان ایران‌زمین را در زیر یک خیمه گرد آورد و آن آسیب ارتباطی را که بعد از فروریختن برج بابلِ سنت بروز کرده است، ترمیم کرد.

به طور دقیق‌تر، پیشنهاد نگارنده، دست‌یازی به نگارش تاریخی فراگیر از منِ ایرانی است؛ منِ ایرانی در تمام صورت‌ها و اشکالش و در تمام دوره­های تاریخِ طولانی ایران‌زمین و در تمام روایت‌های دینی و قومی و ملی و منطقه­ای گوناگون و متنوعش. این کار تنها با تحلیل سیر دگردیسی نظام‌های شخصیتی، نهادهای اجتماعی، نظام‌های تنظیم بدن‌ها و منش‌های فرهنگی ممکن می­شود و متغیرهای اصلی­ای که برای وارسی این چهار رده از سیستم‌ها مورد نیازمان هستند، قدرت، بقا، لذت و معنا هستند. تاریخی از لذت و تاریخی از بقا، باید در کنار تاریخ قدرت و تاریخ معنا نگاشته شود تا الگوی درهم‌بافتگی این محورها و چگونگی برهم‌کنش و کمشکش­شان را نشان دهد. تنها در این زمینه است که برداشتی عمیق از سوژه­ی ایرانی به دست خواهیم آورد. آن‌گاه شاید دریابیم که این سوژه­ی بازتعریف‌شده­ی نوظهور ایرانی در سطحی جهانی نیز مهم و ارزشمند است، و شاید …

نظر شما