شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷
۲۷ - بهمن - ۱۳۹۱

 آيينه‏هاى مست، در زير نور ماه، از وزن شام تار، مغموم و خسته‏اند

آنقدر خاک راه بر سينه‏شان نشست، كز آن گجسته‌بار، آخر شكسته‏اند

 ابر سياه‌كين، گسترده بر سپهر، در زير موج چين، اختر نهفته چهر

آيينه‏ها چنين، در سوگ هجر مهر، سست و خموده بين، از پا نشسته‏اند

 رقص سپاه ابر، نور از فلک براند، مهميز باد بغض، هر بركه را دراند

يک ذره نور صبر، در آسمان نماند، ماهى به قعر حوض، در يخ ببسته‏اند

 از بازتاب نور، بى‏بهره شد درخت، انگار مهرگان، زاين خاک بسته رخت

گويى كه شهر دور، زاين روزگار و بخت، شد ترک، سركشان، زآن رخت بسته‏اند

 افسون نيمه‌شب، از دل كشد دمار، جادوى ديو پير، آلوده روزگار

ديوانه گشته تب، زافسون روزگار، وز اين طلسم تار، نيكان نرسته‏اند

 خفته نسيم سبز، زخمی­ست سطح نور، تابوت‌هاى مست، رقصند قعر گور

فرسودهْ اسكلت، خوانده است در زبور، نادان بهشتيان، زاين قوم و دسته‏اند

 مرسومِ يكنواخت، آلوده ماهتاب، خشكى ذهن خام، سوزانده تا كتاب

عقل آتشى نساخت، از شعله‏ى عتاب، اين بندگان رام چون خام و خسته‏اند

انديشمند سرخ، بيهوده كشته شد، بر خاک آن عقيم، از كشته پشته شد

زآن پس به هر پگاه، اين خط نوشته شد، كآزادگان ز هر، رسمى گسسته‏اند

بن‏بست و مرگ شک، پروانه را شكست، ردى به دشت تب، مانده است و حجم راه

خسته‏اند و پرتَرك، از زخم‌هاى شب، آيينه‏هاى مست، در زير نور ماه

 تا چند روز پيش، بر اين تباه‏زار، رايج نبُد چنين، قحطى روزگار

شب گشت و گشته گم، در قلب شام تار، ميل ره و كوير، افسرده رد راه

 آنقدر كوه يخ، در عمق چاه درد، گشته است منجمد، كز آن رسوب سرد

ديگر به سطح دشت، اين طاق لاجورد، مهپاره‏اى نديد، بر فرق شامگاه

 شد هضم پيكرت، در كام  احتياج، اى گوسپند رام، بلعيده گشته‏اى

آيينه‏ى سراج، آخر تكان بخور، تا كى چنين ذليل، تا كى چنين تباه

 بايد كه عاقبت، گردن كشى فراز، عصيان دهى رواج، تا بشكنى نياز

بايد خروش عاج، اى پيل مست، باز، سازى رها به كوه، سوزى بدان گناه

 اى شاهباز پير، زاغان كه عمر خويش، جاويد خوانده‏اند، زاينروست چون به كيش

مردار مى‏خورند، بال سپيدشان، شد بسته و اسير، وز آن شده سياه

بنده نشو، رفيق، با اين خيال خام، نابود مى‏شوى، چون زاغ تلخ‏كام

اين مهلت رقيق، آخر شود تمام، پايان بگيردت، افسون اشتباه

نظر شما