دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۸
۳ - شهریور - ۱۳۹۱

چنان‌که گفتيم، سگ در تمام جوامع باستانی، ارجمند دانسته می­شده است و اين نکته که در ايران‌زمين -که حمايتگرانه­ترين قوانين و نظام اخلاقی را در مورد جانوران و طبيعت داشته- جايگاه سگ چنين به دقت تعريف شده باشد، چندان عجيب نيست، اما نکته­ی غريب آن است که پس از انقراض ساسانيان، قوانينی جايگزين اين نظام اخلاقی می‌شوند که کاملا واژگونه­ی اصول زرتشتی هستند و سگ را همچون موجودی نجس و شيطانی ارزيابی می­کنند.

در مورد برداشت اسلام از سگ، مستندات روشنی در دست است. جامعه­ی بدوی عربستانِ عصر حضرت محمد(ص)، شکلی ابتدايی از يک جامعه­ی بازرگان بوده که در پيوندی تنگاتنگ با قبايل کوچگرد قرار داشته است. توسعه‌نيافتن زندگی کشاورزانه در اين سرزمين و بومِ بيابانی و رواج دام بزرگ و نيرومندی مانند شتر، باعث شده بود که سگ بر خلاف شهرهای کشاورزِ ايران‌زمين و رمه­داران اين سامان که با دام‌هايی کوچک مانند بز و گوسفند سر و کار داشتند، نقش نگهبانی چندانی را بر عهده نگيرد. شتر بر خلاف گوسفند و بز چندان درشت‌اندام و نيرومند است که می­تواند به سادگی در برابر گرگ از خود دفاع کند و در کل، سگ و گرگ در بوم‌های کويری و بيابانی عربستان، کمتر از دشت‌های سرسبز و مناطق کوهستانی ايران‌زمين يافت می­شوند. از اين رو، در کل، سگ جايگاهی نامهم­تر و حاشيه­ای‌تر در جوامع عربِ کهن داشته است.

با اين وجود، در زمان حضرت محمد دشمنی خاصی با سگ در ميان اعراب وجود نداشته است. می­دانيم که سگ تا حدودی مقدس دانسته می­شده است، به شکلی که دو خوشه از ستارگان -که در جهان باستان همتای خدايان دانسته می‌شدند- کلب اکبر و کلب اصغر (يعنی سگ بزرگ و کوچک) نام داشته­اند و همچنين از قبيله­ی بزرگ بنی‌کلب (يعنی فرزندان سگ) خبر داريم که  توتم­شان سگ بوده است. به اين ترتيب، اين حقيقت که حضرت محمد در سال نهم و دهم هجری، ناگهان سگ را موجودی نجس اعلام کرد و فراتر از آن، دستور داد تا تمام سگ‌ها را بکشند، رفتاری نامنتظره و غريب می­نمايد.

در ابتدای ظهور اسلام، دشمنی خاصی نسبت به سگ در این آیین وجود نداشت. در واقع، کلمه­ی سگ و مناسک مربوط به سگ به کل تا اواخر عمر حضرت محمد(ص) از گفتمان اسلامی غایب است؛ در حدی که «میبدی» در شرح آیه‌های 119 و120 سوره‌ی بقره، ماجرایی را از معراج پیامبر نقل می‌کند که در جریان آن او با زنی زناکار و فاسد روبه‌رو شده که در بهشت آرمیده و از نعمت‌های بهشتی برخوردار است. حضرت محمد می‌پرسد که او چگونه با گناهانش به چنین جایگاهی دست یافته است؟ و پاسخ می‌شنود که زمانی این زن، سگی تشنه را در نزدیکی چاهی دیده بود و چون دلوی در اختیار نداشت، کفش خود را در آب انداخت و با آن آب بیرون کشید و به سگ داد و به شکرانه‌ی این نیکوکاری است که بهشت نصیبش شده است[13].

در میان شاعران عارف، به ویژه در اشعار مولانا و عطار با تصویری از سگ روبه‌رو می­شویم که از این تجسمِ ساده­ی پستی و خاکساری فراتر می­رود. در آثار عطار، شکل پخته­ی تصویری از سگ را می­بینیم که با آدمی اسیر هوا و هوس برابر نهاده شده است. از دید عطار، انسانی که دل به دنیا بسته و اسیر هواهای نفسانی شده است به سگی می­ماند که وظیفه و نقش خویش را در جهان از یاد برده و دلباخته­ی استخوانی شده است. در بندی از عذر مرغان، در منطق‌الطیر چنین می‌خوانیم:

خسروی می‌رفت در دشت شکار

گفت ای سگبان، سگ‌ تازی بيار

بود خسرو را سگی آموخته

جلدش از اکسون و اطلس دوخته

از گهر طوقی مرصع ساخته

فخر را در گردنش انداخته

از زرش خلخال و دست ابرنجنش

رشته ابريشمين در گردنش

 شاه آن سگ را سگ بخرد گرفت

 رشته‌ی آن سگ به دست خود گرفت

شاه می‌شد در قفاش آن سگ دوان

در ره سگ بود لختي استخوان

 سگ نمی‌شد کاستخوان افتاده بود

بنگرست آن شاه سگ استاده بود

آتش غيرت چنان بر شاه زد

کاتش اندر آن سگ گمراه زد

گفت آخر پيش چون من پادشاه

سوی غيری چون توان کردن نگاه

رشته را بگسست و گفتش اين زمان

سر دهيد اين بی‌ادب را در جهان

گر بخوردی سوزن آن سگ صد هزار

بهترش بودی که بی‌آن رشته کار

مرد سگبان گفت سگ آراستست

جمله‌ی اندام سگ پر خواستست

گرچه اين سگ دشت و صحرا را سزاست

اطلس و زر و گهر ما را هواست

شاه گفتا هم چنان بگذار و رو

 دل ز سيم و زر او بگذار و رو

 تا اگر باخويش آيد بعد ازين

خويش را آراسته بيند چنين

 يادش آيد کاشنايی يافتست

 وز چو من شاهی جدايی يافتست

ای در اول آشنايی يافته

 و آخر از غفلت جدايی يافته

پای در عشق حقيقی نه تمام

 نوش کن با اژدها مردانه جام

زانکه اينجا پای داو اژدهاست

عاشقان را سربريدن خون بهاست

 آنچ جان مرد را شوری دهد

 اژدها را صورت موری دهد

 در جای دیگری از همین کتاب، عطار به شکلی صریح‌تر، نفس را به سگ مانند می­کند:

 هرچ فرمايد ترا، ای هيچ‌کس

کام و ناکام آن توانی کرد و بس

ليک چون من سر دين بشناختم

نفس سگ را هم خر خود ساختم

 چون خرم شد نفس، بنشستم برو

 نفس سگ بر تست، من هستم برو

چون خر من بر تو می‌گردد سوار

 چون منی بهتر ز چون تو صد هزار

 ای گرفته بر سگ نفست خوشی

 در تو افکنده ز شهوت آتشی

 آب تو آرايش شهوت ببرد

 از دلت و ز تن ز جان قوت ببرد

 تيرگی ديده و کری گوش

 پيری و نقصان عقل و ضعف هوش

 اين و صد چندين سپاه و لشگرند

 سر به سر مير اجل را چاکرند

 روز و شب پيوسته لشگر می‌رسد

 يعنی از پس مير ما در می‌رسد

 چون درآمد از همه سويی سپاه

 هم تو بازافتی و هم نفست ز راه

خوش خوشی با نفس سگ در ساختی

 عشرتی با او به هم برساختی

 پای بست عشرت او آمدی

زيردست قدرت او آمدی

 چون درآيد گرد تو شاه و حشم

 تو جدا افتی ز سگ، سگ از تو هم

 همچنین در «منطق­الطیر»، وقتی «عباسه» درباره­ی نفس سخن می­گوید، آن را به سگی مانند می­کند.

 چون مدد می‌گيرد اين نفس از دو راه

بس عجب باشد اگر گردد تباه

دل سوار مملکت آمد مقيم

روز و شب اين نفس سگ او را نديم

 اسب چندانی که می‌تازد سوار

بر بر او می‌دود سگ در شکار

 هرک دل از حضرت جانان گرفت

 نفس از دل نيز هم چندان گرفت

 هرک اين سگ را به مردی کرد بند

 در دو عالم شير آرد در کمند

هرک اين سگ را زبون خويش کرد

 گرد کفشش را نيابد هيچ مرد

 هرک اين سگ را نهد بندی گران

خاک او بهتر ز خون ديگران

 این عبارتِ نفسِ سگ در جاهای دیگری هم از این کتاب به کار رفته است؛ مثلا وقتی عطار، حکایت مفلسی را روایت می‌کند که عاشق پادشاه مصر شده بود، چنین می­گوید:

ديگری گفتش که نفسم دشمن است

 چون روم ره زانک هم ره رهزنست

نفس سگ هرگز نشد فرمان برم

 من ندانم تا ز دستش جان برم

 آشنا شد گرگ در صحرا مرا

و آشنا نيست اين سگ رعنا مرا

 در عجايب مانده‌ام زين بی‌وفا

 تا چرا می‌اوفتد در آشنا

 و همچنین در شرح داستان همای:

 نفس سگ را خوار دارم لاجرم

 عزت از من يافت افريدون و جم

 پادشاهان سايه پرورد من‌اند

 بس گدای طبع نی مرد من‌اند

نفس سگ را استخوانی می‌دهم

 روح را زين سگ امانی می‌دهم

 نفس را چون استخوان دادم مدام

جان من زان يافت اين عالی مقام

 مفهوم سگ، به ویژه در آثار مولانا پختگی و کمالی تمام می­یابد. چنان‌که از دیوان شمس برمی­آید، مولانا نیز برداشت استاد خویش، عطار را در مورد سگ پذیرفته و آن را نمادی برای نفس دانسته است:

 ای شب کفر از مه تو روز دين

 گشته يزيد از دم تو بايزيد

 گو سگ نفس اين همه عالم بگير

کی شود از سگ لب دريا پليد

 قفل خداييش بسی خون که ريخت

خونش بريزيم چو آمد کليد

 جان به سعادت بکشد نفس را

 تا به هم افتند سعيد و شهيد

 هيچ شکاری نرهد زان صياد

 کو ز سگی‌های سگ تن رهيد

 ای خرف پير جوان شو ز سر

تازه شد از يار هزاران قديد

 وی بدن مرده برون آ ز گور

صور دميدند ز عرش مجيد

 خامش و بشنو دهل خامشان

 ايدک الله به عيش جديد

 در دفتر دوم مثنوی هم داستان سگی که به کوری حمله کرد، آمده و در آنجا نیز سگ با صفت فرومایه برچسب خورده است:

يک سگی در کوی بر کور گدا

 حمله می‌آورد چون شير وغا

 سگ کند آهنگ درويشان بخشم

 در کشد مه خاک درويشان بچشم

 کور عاجز شد ز بانگ و بيم سگ

اندر آمد کور در تعظيم سگ

 کای امير صيد و ای شير شکار

 دست دست تست دست از من بدار

 کز ضرورت دم خر را آن حکيم

 کرد تعظيم و لقب دادش کريم

 گفت او هم از ضرورت کای اسد

 از چو من لاغر شکارت چه رسد

 گور می‌گيرند يارانت به دشت

کور می‌گيری تو در کوچه بگشت

 گور می‌جويند يارانت بصيد

 کور می‌جويی تو در کوچه بکيد

آن سگ عالم شکار گور کرد

وين سگ بی‌مايه قصد کور کرد

 علم چون آموخت سگ رست از ضلال

 می‌کند در بيشه‌ها صيد حلال

 سگ چو عالم گشت شد چالاک زحف

سگ چو عارف گشت شد اصحاب کهف

 سگ شناسا شد که مير صيد کيست

 ای خدا آن نور اشناسنده چيست

کور نشناسد نه از بی‌چشمی است

 بلک اين زانست کز جهلست مست

 نيست خود بی‌چشم‌تر کور از زمين

 اين زمين از فضل حق شد خصم بين

 نور موسی ديد و موسی را نواخت

 خسف قارون کرد و قارون را شناخت

 رجف کرد اندر هلاک هر دعی

فهم کرد از حق که ياارض ابلعی

 خاک و آب و باد و نار با شرر

 بی‌خبر با ما و با حق با خبر

 ما بعکس آن ز غير حق خبير

 بی‌خبر از حق و از چندين نذير

 لاجرم اشفقن منها جمله‌شان

 کند شد ز آميز حيوان حمله‌شان

 گفت بيزاريم جمله زين حيات

کو بود با خلق حی با حق موات

 در مثنوی، داستانی وجود دارد که هدف از آن تاکید بر حجاب‌های پیشاروی سالک و نادانی وی در مورد ماهیت هستی است و خوارشمردن ل‌افهایی که درباره­ی نیل به حقیقت وجود دارد. در آنجا هم  لاف‌زنانِ حقیقت به توله‌سگ‌هایی مانند شده­اند که در شکم مادرشان به پارس‌کردن مشغولند.

آن يکی می‌ديد خواب اندر چله

 در رهی ماده‌سگی بد حامله

 ناگهان آواز سگ‌بچگان شنيد

سگ‌بچه اندر شکم بد ناپديد

بس عجب آمد ورا آن بانگ‌ها

 سگ‌بچه اندر شکم چون زد ندا

 سگ‌بچه اندر شکم ناله‌کنان

 هيچ‌کس ديدست اين اندر جهان

 چون بجست از واقعه آمد به خويش

 حيرت او دم به دم می‌گشت بيش

 در چله کس نی که گردد عقده حل

 جز که درگاه خدا عز و جل

 گفت يا رب زين شکال و گفت‌وگو

در چله وامانده‌ام از ذکر تو

 پر من بگشای تا پران شوم

 در حديقه‌ی ذکر و سيبستان شوم

 آمدش آواز هاتف در زمان

که آن مثالی دان ز لاف جاهلان

 کز حجاب و پرده بيرون نامده

 چشم بسته بيهده گويان شده

 بانگ سگ اندر شکم باشد زيان

 نه شکارانگيز و نه شب پاسبان

 گرگ ناديده که منع او بود

 دزد ناديده که دفع او شود

 از حريصی وز هوای سروری

در نظر کند و بلافيدن جری

 از هوای مشتری و گرم‌دار

 بی بصيرت پا نهاده در فشار

 ماه‌ناديده نشان‌ها می‌دهد

روستايی را بدان کژ می‌نهد

 از برای مشتری در وصف ماه

 صد نشان ناديده گويد بهر جاه

مشتری کو سود دارد خود يکيست

 ليک ايشان را درو ريب و شکيست

 از هوای مشتری بی‌شکوه

 مشتری را باد دادند اين گروه

 مشتری ماست الله اشتری

 از غم هر مشتری هين برتر آ

 مشتری‌ای جو که جويان توست

عالم آغاز و پايان توست

 در دفتر ششم مثنوی هم در آنجا که دلباختگان دنیا و فریفتگان به جاه و جلال این جهانی به پیرزنانی که خود را می­آرایند تشبیه شده­اند، بار دیگر سگ همچون برچسبی برای غافلان پدیدار می­شود:

حرص در پيری جهودان را مباد

 ای شقيی که خداش اين حرص داد

 ريخت دندان‌های سگ چون پير شد

 ترک مردم کرد و سرگين‌گير شد

 اين سگان شصت‌ساله را نگر

هر دمی دندان سگشان تيزتر

 پير سگ را ريخت پشم از پوستين

 اين سگان پير اطلس‌پوش بين

 عشقشان و حرصشان در فرج و زر

دم به دم چون نسل سگ بين بيشتر

 اين چنين عمری که مايه‌ی دوزخ است

 مر قصابان غضب را مسلخ است

 چون بگويندش که عمر تو دراز

 می‌شود دلخوش دهانش از خنده باز

 اين چنين نفرين دعا پندارد او

 چشم نگشايد سری بر نارد او

 گر بديدی يک سر موی از معاد

اوش گفتی اين چنين عمر تو باد

 با همه­ی این حرف‌ها در سایر جاهای مثنوی معنوی، برداشتی مهربانانه­تر را از سگ می­بینیم. مولانا در مثنوی در صحنه­ای که تصویرگر خساست و طمع است با مفهوم دوگانه­ی تازی در فارسی بازی کرده و یک عرب را در برابر سگش قرار داده است.

آن سگی می‌مرد و گريان آن عرب

 اشک می‌باريد و می‌گفت ای کرب

سايلی بگذشت و گفت اين گريه چيست

 نوحه و زاری تو از بهر کيست

گفت در ملکم سگی بد نيک‌خو

 نک همی‌ميرد ميان راه او

 روز، صيادم بد و شب پاسبان

تيزچشم و صيدگير و دزدران

 گفت رنجش چيست زخمی خورده است

 گفت جوع‌الکلب زارش کرده است

 گفت صبری کن برين رنج و حرض

 صابران را فضل حق بخشد عوض

 بعد از آن گفتش کای سالار حر

 چيست اندر دستت اين انبان پر

 گفت نان و زاد و لوت دوش من

مي‌کشانم بهر تقويت بدن

 گفت چون ندهی بدان سگ نان و زاد

 گفت تا اين حد ندارم مهر و داد

 دست نايد بی‌درم در راه نان

 ليک هست آب دو ديده رايگان

 گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک

 که لب نان پيش تو بهتر ز اشک

اشک خونست و به غم آبی شده

 می‌نيرزد خاک خون بيهده

 کل خود را خوار کرد او چون بليس

 پاره‌ی اين کل نباشد جز خسيس

 من غلام آنک نفروشد وجود

 جز بدان سلطان با افضال و جود

 چون بگريد آسمان گريان شود

چون بنالد، چرخ، يارب‌خوان شود

 من غلام آن مس همت‌پرست

 کو به غير کيميا نارد شکست

 دست اشکسته برآور در دعا

 سوی اشکسته پرد فضل خدا

 گر رهايی بايدت زين چاه تنگ

 ای برادر رو بر آذر بی‌درنگ

 مکر حق را بين و مکر خود بهل

ای ز مکرش مکر مکاران خجل

 چونک مکرت شد فنای مکر رب

 برگشايی يک کمينی بوالعجب

سنتی که مولوی در آن می­نوشت، ادامه­ی همان گفتمانی بود که بزرگانی مانند «حلاج» و «عین‌القضات» را در دل خود پرورده بود؛ از این روست که علاوه بر ارتباط سگ با نفس و پذیرشی که در مورد این حیوان وجود دارد، مولانا در مثنوی، حکایت صوفیانه­ای را بازگو می­کند که در واقع همان داستان حلاج و سگ‌هایش است.

در بر شيخی سگی می‌شد پليد

 شيخ از آن سگ هيچ دامن در نچيد

 سايلی گفت ای بزرگ پاک‌باز

 چون نکردی زين سگ آخر احتراز

 گفت اين سگ ظاهری دارد پليد

 هست آن در باطن من ناپديد

آنچ او را هست بر ظاهر عيان

 اين دگر را هست در باطن نهان

 چون درون من چو بيرون سگست

 چون گريزم زو که با من هم تگ است

 در کل، تصویر سگ در آثار مولوی بسیار مثبت­تر از چیزی است که در آثار صوفیان پیش از وی دیده می­شود. مولانا سگ اصحاب کهف را که پیش از این توسط سعدی نیز به عنوان نماد «مردم‌شدن» مورد اشاره واقع شده بود، تا حد یک استعاره­ی صوفیانه ارتقا داد و آن را نماد ترک هواهای نفسانی و ارتقا به عالم معنوی دانست؛ چنان‌که در «دیوان شمس» می­خوانیم:

 سگ ار چه بی‌فغان و شر نباشد

سگ ما چون سگ ديگر نباشد

 شنو از مصطفی کو گفت ديوم

 مسلمان شد دگر کافر نباشد

 سگ اصحاب کهف و نفس پاکان

اگر بر در بود بر در نباشد

 سگ اصحاب را خوی سگی نيست

 گر اين سر سگ نمود آن سر نباشد

 که موسی را درخت آن شب چو اختر

 نمود آذر وليک آذر نباشد

 همچنین در دفتر پنج مثنوی با وجود مانندکردن سگ به شیطان، هم‌زمان بر خصلت بندگی افراطی ابلیس و عشقی که به خداوند داشته نیز تاکید می­کند.

 حاش لله ايش شاء الله کان

حاکم آمد در مکان و لامکان

 هيچ‌کس در ملک او بی‌امر او

 در نيفزايد سر يک تای مو

 ملک ملک اوست فرمان آن او

 کمترين سگ بر در آن شيطان او

 ترکمان را گر سگی باشد به در

 بر درش بنهاده باشد رو و سر

 کودکان خانه دمش می‌کشند

باشد اندر دست طفلان خوارمند

 باز اگر بيگانه‌ای معبر کند

 حمله بر وی هم‌چو شير نر کند

 که اشداء علی‌الکفار شد

 با ولی گل با عدو چون خار شد

 ز آب تتماجی که دادش ترکمان

 آنچنان وافی شدست و پاسبان

 پس سگ شيطان که حق هستش کند

اندرو صد فکرت و حيلت تند

 آب روها را غذای او کند

تا برد او آب روی نيک و بد

 اين تتماجست آب روی عام

 که سگ شيطان از آن يابد طعام

 بر در خرگاه قدرت جان او

 چون نباشد حکم را قربان بگو

 گله گله از مريد و از مريد

چون سگ باسط ذراعی بالوصيد

 بر در کهف الوهيت چو سگ

 ذره ذره امرجو بر جسته رگ

ای سگ ديو امتحان می‌کن که تا

 چون درين ره می‌نهند اين خلق پا

 حمله می‌کن منع می‌کن می‌نگر

 تا که باشد ماده اندر صدق و نر

 پس اعوذ از بهر چه باشد چو سگ

 گشته باشد از ترفع تيزتگ

 اين اعوذ آنست کای ترک خطا

بانگ بر زن بر سگت ره بر گشا

 تا بيايم بر در خرگاه تو

 حاجتی خواهم ز جود و جاه تو

 چونک ترک از سطوت سگ عاجزست

 اين اعوذ و اين فغان ناجايزست

 مولانا گذشته از این توجهی که به سگ داشته، نام این جانور را در ارتباط با دو استعاره­ی مشهور نیز به کار گرفته است. نخست آنکه مولانا از منظره­ی آشنای پارس‌کردنِ سگ در شبی مهتابی، مفهوم سرشت را و تمایز میان استعدادهای موجودات را برداشت کرده است:

مه نور می‌فشاند و سگ بانگ می‌کند

 مه را چه جرم خاصيت سگ چنين بده‌ست

 و

 هله‌ای دلی که خفته تو به زير ظل مايی

شب و روز در نمازی به حقيقت و غزالی

 مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ دارد

 ز برای بانگ هر سگ مگذار روشنايی

 همچنین در این ابیات مشهور:

 شمع حق را پف کنی تو ای عجوز

 هم تو سوزی هم سرت ای گنده‌پوز

کی شود دريا ز پوز سگ نجس

کی شود خورشيد از پف منطمس

 حکم بر ظاهر اگر هم می‌کنی

 چيست ظاهرتر بگو زين روشنی

 جمله ظاهرها به پيش اين ظهور

 باشد اندر غايت نقص و قصور

 هر که بر شمع خدا آرد پف او

 شمع کی مي‌رد بسوزد پوز او

چون تو خفاشان بسی بينند خواب

 کين جهان ماند يتيم از آفتاب

 موج‌های تيز درياهای روح

هست صد چندان که بد طوفان نوح

 ليک اندر چشم کنعان موی رست

 نوح و کشتی را بهشت و کوه جست

 کوه و کنعان را فروبرد آن زمان

 نيم‌موجی تا به قعر امتهان

 مه فشاند نور و سگ وع‌وع کند

 سگ ز نور ماه کی مرتع کند

به گمان من زیباترینِ این استعاره­ها را در دفتر سوم مثنوی می­توان یافت؛ در آنجا که مولانا، خروس و سگ، این زوج کهن از جانوران اهورایی را بار دیگر در کنار هم گذاشته است و در حکایت خواجه­ای که با فروختن جانوران بیمارش حرص خود را ارضا می­کرد، این دو را به مرتبه­ی یک جفت متضاد معنایی برکشیده است. داستان چنین است که سگی از ارباب طمعکار خود غذایی دریافت نمی­کرد و از این موضوع شکایت داشت. ارباب، این موهبت را یافت که مانند سلیمان زبان جانوران را دریابد و به این ترتیب، گفتگوی سگ و خروسش را شنید. سگ از کم‌بودنِ غذایش شکایت داشت و خروس به او خبر داد که به زودی خر ارباب خواهد مرد و او خواهد توانست از لاشه­اش تغذیه کند. به این ترتیب، ارباب به سرعت خر خود را فروخت. بعد شنید که خروس از جانوران دیگری سخن می­گوید و او به همین ترتیب با فروختن آن‌ها از سود خویش و سیرشدن سگی که مرتب ناخرسندتر می­شد، جلوگیری می­کرد؛ تا آنکه روزی خروس به سگ خبر داد که این جانورانی که قرار بوده بمیرند، قضا بلای ارباب بوده­اند و با فروخته‌شدنشان بلا به خودِ ارباب برگشته. به این ترتیب، به زودی ارباب می­مرد و سگ از حلوا و خیراتی­هایی که برایش می­کردند بهره­مند می­شد.

 در این داستان، خروس همان جایگاه زرتشتی خود را به عنوان پیام­آور غیب حفظ کرده است و از موضع دانای کل با سگ وارد مکالمه می­شود. سگ، اما از موقعیت ممتاز خود در جهان زرتشتی خلع شده و به موجودی که در بند شکم و تن است فرو کاسته شده است؛ با این وجود از نجس‌بودن یا پلید و شیطانی‌بودنش سخنی در میان نیست. برعکس، به عنوان موجودی که طرف صحبتش خروس است و زندگی فروتنانه­ای را می­گذراند، نسبت به آدم طمعکاری که اربابش است، موقعیت بهتری دارد.

 به این ترتیب، برداشت تصوف از سگ در آثار مولانا به کمال پختگی خود رسید و سگی که همچون نمودی عینی از نفس پنداشته می­شد تا مرتبه­ی استعاره­ای مشابه برکشیده شد. استعاره­ای که از سویی پارس‌کردن تهدیدکننده­اش با نورافشانی آرامش‌بخشِ ماه، مقابل نهاده می­شد و از سوی دیگر به خاطر مادی­گرایی و در بند شکم بودنش، نقشی فرودستانه را در برابر خروسِ مقدس و همه‌چیزدان بر عهده می­گرفت.

کتابنامه

 ريگ‌ودا، ترجمه­ی سيد محمدرضا جلالی‌نائينی، نشر نقره، 1372.

 اوستا، ترجمه­ی جليل دوستخواه، انتشارات مرواريد، 1374.

 بندهش هندی، ترجمه‌ی رقيه بهزادی، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگی، 1368.

 شايست ناشايست، ترجمه­ی کتايون مزداپور، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگی، 1369.

 میبدی، رشیدالدین فضل‌الله، کشف‌الاسرار و عده‌الابرار،‌ ویرایش علی‌اصغر حکمت،انتشارات ‌امیر کبیر،‌1382.

 واحدی نیشابوری و جلال‌الدین سیوطی، شأن نزول آیات قرآن، ترجمه‌ی دکتر سید جعفر اسلامی، ناشر مترجم، 1371.

Bozell, John R. 1988 Changes in the role of the dog in Proto-historic Pawnee culture. Plains Anthropologist 33(119):95-111.

 Bukhari, Sahih, Translator: M. Muhsin Khan, CMJE and the University of Southern California, 2009.

 Haag, William G. 1948 Dog Remains in Archeological Sites. Plains Anthropologist 1(3):27-28.

 Henderson, Norman 1994 Replicating dog travois travel on the northern plains. Plains Anthropologist 39(148):145-159.

 Morey, Darcy F. 2006 Burying key evidence: the social bond between dogs and people. Journal of Archaeological Science 33 158-175.

 Snyder, Lynn M. 1991 Barking mutton: Ethnohistoric, ethnographic, archaeological, and nutritional evidence pertaining to the dog as a native American food resource on the Plains. In Beamers, Bobwhites, and Blue-Points: Tributes to the Career of Paul W. Parmalee. James R.

 Purdue, Walter E. Klippel, and Bonnie W. Styles, eds. Pp. 359-378. Springfield:Illinois State Museum Scientific Papers Vol. 23.

Wapnish, Paula and Brian Hesse. 1993. Pampered pooches or plain pariahs? The Ashkelon dog burials. Biblical Archaeologist 56(2):55-80.

 White, Christine D., Mary E. D. Pohl, Henry P. Schwarcz, and Fred J. Longstaffe 2005 Isotopic Evidence for Maya Patterns of Deer and Dog Use at PreclassicColha. Journal of Archaeological Science 28(1):89-107.

Verginelli, F. et al. (2005). Mitochondrial DNA from Prehistoric Canids Highlights Relationships Between Dogs and South-East European Wolves. Mol. Biol. Evol. 22: 2541–2551

[13] میبدی، 1382 (ج.1): 338.

 [14] حديث ۵۳۹ از جلد چهارم.

 [15] Bukhari,Volume 1, Book 4, Number 173.

 [16] Bukhari, Volume 1, Book 4, Number 174.

 [17] Bukhari, Volume 1, Book 4, Number 175.

۲ نظر

  1. احمد یوسف پور می‌گوید،

    درود .
    1 ـ در عربستان گوسفند پرورش نمی دادند و به سگ احتیاج نداشتند ؟! یا سگ ها ( گله های سگ « وحشی » ) به شترها حمله می کردند ؟
    اگر دشمنی با سگ در پیشینه ی عربی وجود نداشته ، شاید از آیینی دیگر ( مثلاً یهودیت ) به عربستان رخنه کرده باشد .
    2 ـ خاطره : سال ها پیش روضه خوانی به مسجد اِزبرم سه کل رفته بود و در یکی از منبرهای ماه محرم گفته بود که در خانه سگ نگه ندارند چون در خانه ای که سگ باشد ، نماز قبول نمی شود . مردم هم عذرش را خواستند چون اگر در خانه سگ نگه نمی داشتند ، گرازها شالیزارشان را شخم می زدند و شغالان مالیات بیشتری از مرغ و خروس شان می گرفتند .
    خاطره ی دیگر : راننده ی تاکسی یک مجتمع مسکونی را نشان داد و گفت : دی شب دزد کفش ساکنان این جا را جارو کرد ؛ گفتم : توی گذر ما ـ توی روستا ـ بیشتر همسایه ها سگ دارند ؛ اگر سگ ها نبودند ، آن جا هم دله دزدها که اکثراً معتادند ، کفش و دیگ و … را که معمولاً در سرا ی خانه اند ، جمع می کردند . ( سرا : محوطه ی باز و بی دیوار ؛ در برابر « دِل » یا « دیل » که محصور است . ) بر صندلی عقب یک معمم نشسته بود ، صدایش درآمد که نگه داشتن سگ در خانه غیر شرعی است .
    این رخدادها را از جنبه های گوناگون می شود بررسی کرد ؛ این جا فقط می خواهم نشان دهم که در مناطقی که سگ هنوز کارکرد اقتصادی و امنیتی دارد ، کشاکش دو رویکرد له و علیه سگ ، جدی تر از رویارویی ای است که در « بالای شهر ها » حریان دارد .
    3 ـ چند هفته پیش راننده ای تعریف می کرد : « صبح وقتی خود رو را روشن کردم و دنده عقب می خواستم از خانه خارج شوم ، سگی که در حیاط خانه نگه می داریم ، از شیشه ی جلو پریده توی ماشین و فرمان را محکم به دندان گرفت و نگذاشت ماشین را حرکت دهم ، هر چه سعی کردم با ملایمت او را از فرمان جدا کنم و بیرون بیندازم ، نشد . عصبانی شدم و با شدت او را گرفتم و کشیدم و می خواستم پرت کنم که نوه ام را دیدم ، پشت ماشین ، نزدیک چرخ ؛ اگر کمی بیشتر عقب می رفتم ، بجه زیر چرخ می رفت . نگو بچه دنبالم آمده بود و من او را ندیدم و وقتی به عقب راندم ، سپر ماشین به بچه خورد و او افتاد ، سگ دید و جلوی مرا گرفت . » ( حس احترام پیر مرد به سگ البته مانع از آن نشد که لابه لای سخنش « به خاش یزید » و « به خاش عومر » نگوید . )

    ارسال شده در تاریخ شهریور ۳م, ۱۳۹۱ در ساعت ۳:۱۱ ب.ظ

  2. سام ایران باستان می‌گوید،

    2 تا موضوع ذهنمو درگیر کرده:
    یکی اینکه فحش
    پدر سگ در گویش گیلکی و زبان ترکی به صورت “سگ بچه” و “کوپه اوغلی” هستند. چرا معیار در بعضی فرهنگ ها پدر هستش بعضی ها پسر
    یکی اینکه
    در شرق گیلان هر وقت یه چیز رو که درست نیست و توسط کسی خواسته شده رو تطمیع نکنی و ادله رو با داد بهش بگی (یه چیزی که با داد خواهی و صدا ازش بخوای) فرد در درون به اشتباهش پی می بره برای اینکه کم نیاره در گویش گیلکی اون فرد رو به “سگ بصره” تشبیه می کنه. میگه “عین سگ بصره” تقریبا یعنی “چه بکنیم حرف حالیت نیست و از موضع کمی کم میاره”

    ارسال شده در تاریخ شهریور ۴م, ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۴۲ ق.ظ

نظر شما