جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
۲ - بهمن - ۱۳۹۱

گر لباس سایه از دوش افکنی

می­کند عریانی­ات خورشیدپوش

(بیدل دهلوی)

هرودوت بود یا کسنوفانس که برای نخستین‌بار رسمِ نگریستن به خویشتن بر محور نگاه دیگری را در هنگام روایت‌کردنِ تاریخ رسمیت داد؟ یا شاید قصه بسیار پیش‌تر از ایشان شروع شده باشد. در آن روز که کاهنی از یادرفته در بابل یا کاتبی گمنام در دولتشهری سومری که فنِ اعتباربخشیدن به خویش از مجرای چشم دیگری را ابداع کرد. آغازگرانِ این کار هر کدام که باشند، این را می­دانیم که این شعبده، نیرنگی است کهن و این ترفند، روشی است دیرینه.

تنها یونانیان عصر زرین تمدن آتنی نبودند که خود را رویاروی ایرانیانِ پر فر و شکوه و همچون برابرنهاد ایشان تعریف می­کردند. رومیان در برابر پارتیان و سُغدیان نیز در برابر چینیان و بعدها مسیحی در برابر یهودی و عرب در برابر عجم هم، چنین بودند و چه غم که گویا همگان چنین هستند. گویی همگان خویشتن را بر مدار اندیشه و حضور دیگری می­نگرند و تعریف می­کنند و جایگیری جغرافیایی خویش را در برابر مرزهای سرزمینِ «دیگری»ای صاحب‌نام در همسایگی می­فهمند. پس آزرده نباشیم که گویی این قاعده­ی بازی باشد.

و دیرزمانی است که ما نیز در این بازی هستیم؛ به ویژه در دوران مدرن که داده­های علمی و شواهد رده­بندی‌شده و منظم در مورد تمام تمدن‌ها با تراکمی روزافزون روبروست، ایران‌زمین و تمدن ایرانی همچون گرانیگاهی برای تعریف هویت همگان عمل کرده است و این روندی بوده که اعتیاد به «دیدن خویشتن از دریچه­ی چشم دیگری» را درمان‌ناپذیر کرده است.

چه مورخان اولیه­ی مسیحی که اصرار داشتند تمدن کهن ایرانی را «دیگری» خطرناک و مهاجمی بدانند که از دیرباز دارالایمان مسیحیان غربی را تهدید می­کرده است و چه مورخان جدیدتر اروپایی که در زمینه­ای رمانتیک با دیدی واله و شیدا به تاریخ ما می­نگریستند. ما ایرانیان عادت کرده­ایم که دیگران ما را «دیگری» بدانند و با فراز و نشیب این واقعه آشناییم که چه خواهد شد وقتی دیگران خویشتن را بر مبنای محور ما تعریف می­کنند.

در این زمینه بود که شرق‌شناسی، ایران‌شناسی و دانشِ گسترده و دانشگاهی امروزینِ ما در مورد سرزمینمان، تاریخمان و مردممان در قالبی مدرن بازسازی شد. نخست، به دست اروپاییانی که در ایرانیان یک دیگریِ خطرناک می­دیدند و هماوردی که باید شکست می‌خورد؛ بعد، با کوشش استعمارگرانی که یک سرزمین ثروتمند با اندوخته­ای غنی را در پیش چشم خویش می­دیدند و در نهایت، با خلاقیت دانشورانی که تبار و ریشه و هویت تاریخی خویش را در شکوه کهن ایرانی باز می‌جستند. به این ترتیب، روایت‌های گوناگونی که غربیانِ مدرن از ایرانیان کهن برمی­ساختند، تکوین یافت و به شکل دلپذیر و غرورآمیزی منتهی شد که ایران‌شناسی (به ویژه در نیمه­ی نخست) قرن بیستم نماینده­اش بود. این تصویر از ایرانیانی که نخستین سروران جهان، نخستین یکتاپرستان دنیا و صاحبان اصیل‌ترین خاک و خون بودند با شور و شوق توسط خود ایرانیان نیز وامگیری شد و چرا نباید می­شد؟ که سراسر، ستایش بود از پدران ما و هیجان بود به خاطر دستاوردهای بزرگشان.

این اما، همان دردِ دیدن خویش از چشم دیگری را موجب شد. یونانیانی که 2500 سال پیش خویش را به خاطر سرکشی در برابر ایرانیان می­ستودند، نیای اساطیری اروپاییانی شدند که مدعی چیرگی بر شرق بودند. تصویر کژدیسه و ساده­لوحانه­ی این یونانیان از ایرانیان، هر چند ستایشی پنهان یا آشکار را از ایشان در تاروپود خود بافته بود، مبنایی شد برای بازتعریف کردن خویشتن در طبقه­ی روشنفکر ایرانی. بدتر آنکه این برداشت یونانیان به شکلی سره و درست و کامل نیز به دست ما نرسید و از صافی باورهای جهت‌دار دانشمندان و مورخان اروپایی­ای گذشت که خود را نوادگان آن یونانیان به شمار می­آوردند. اندکی بعدتر در فاصله­ی نیمه­ی قرن نوزدهم تا نیمه­ی قرن بیستم، نسل جدیدی از این مورخان اروپایی (معمولا در سرزمین‌های شمالی اروپا) ظهور کردند که خود را وارث ایرانیان و نه یونانیان می‌دانستند و اینان همان کسانی بودند که وامدار «ماکس مولر» بودند و «آریایی»های نژاده­ی او و اصالت منسوب به قبایل کهن ایرانی. تمرکز ایشان بر متونی دیرینه­تر از هرودوت بود و این بار قبایل کهن اوستایی بودند که ستوده می­شدند و زرتشت که به راستی به خاطر وامی که دینداران به وی دارند، ستودنی است.

ایرانیان در این هنگامه­ی سخن­سرایی در باب ایرانیان و تغزلی‌شدنِ تاریخِ ما به دست دیگران، چندان منفعل و خاموش عمل کرده­اند که در بهترین حالت باید آن را شرم­آور توصیف کرد. ما نه تنها از بازخوانی و بازاندیشی در بازمانده­های تاریخ خویش غفلت کرده­ایم، که حتی متون یونانی و رومیِ مبنا قرارگرفته برای بازنویسی تاریخ خودمان را درست نخوانده‌ایم. ما از سویی با تعریف و تمجید دانشوران اروپایی از نیاکان دوردستمان سرخوش بوده­ایم و از سوی دیگر خودبزرگ­بینی نامعقولِ ناشی از برداشت‌هایشان را دستمایه­ی نادیده‌گرفتن روش­شناسی علمی جدید و دقت دانشگاهی ضروری برای اندیشه­ی امروز کرده­ایم. از این روست که امروز، ما در مورد خودمان چنین اندک می­دانیم. اینکه آثار باستانی خود را تخریب می­کنیم، نیاکان خود را نمی­شناسیم و از سراسر گنجینه­ی تاریخ خویش به خواندن برگ‌هایی خاص از متونی خاص در دوران‌هایی خاص بسنده می­کنیم، نتیجه­ی این اعتیادمان است به دیدنِ خویشتن از چشم دیگری و تا وقتی که به این «غربزدگی» دچاریم، هیچ اهمیتی ندارد که آن دیگری غربی را با چه شور وشوقی انکار کنیم یا ادعای دشمنی و هماوردی با وی را داشته باشیم.

از این روست که در میان طبقه­ی روشنفکر ما با بسامدی بیش از پیش اظهار نظرهای نادرست و شگفت موج می­زند. برداشت‌هایی که بخشی از آن ناشی از خودباختگی در برابر «دیگری» است و بخشی از آن برخاسته از نادانی و بی­سوادی. اینکه تمامی تاریخ و هویت خویش را به دوره­ی تاریخی خاصی، سلسله­ی خاصی، قومیت خاصی و پیکربندی خاصی از زبان و فرهنگ و باور و هنر منحصر می­دانیم، ناشی از خودباختگی­مان است در برابر دیگرانی که سایر بخش‌های هویت تاریخی­مان را به دلایلی سیاسی نکوهش کرده­اند. اینکه خویشتن را وامدار یونان و روم و جابلقا و جابلسا بدانیم و فرض کنیم که هیچ نبوده­ایم جز وامداران تمدن‌های خیالی همسایه، مُدِ روز شگفتی است که از نادانی­مان سرچشمه گرفته است. چه در میان ایرانیان و چه در میان ایران‌شناسان غربی، ندیده­ام کسانی را که از سرچشمه­های فرهنگ و تاریخ ما سیراب شده باشند و خودِ متن‌های کهن ما و معاصران دیرینه­ی ما درباره­ی ما را خوانده باشند و در این دو دامِ خودبینی بیمارگونه یا خودکوچک‌بینی حقیرانه گرفتار باشند.

در این روزگار که شکنندگی هویت‌های ساختگی تحمیل‌شده به ما بیش از پیش آشکار شده است و در این عصرِ عریانی فریب‌ها، لزوم بازاندیشی درباره­ی خویشتن بر هیچ چشمِ بیداری پوشیده نیست. برای آنانکه دستی بر آتش دارند و هنوز ایرانی‌بودن خویش را از یاد نبرده­اند، هنوز امکانِ «ایرانی‌شدن» مطرح است، اما نه ایرانی‌شدنی که یونان­مدارانه و هرودوتی، بیابان­نشینانه و بدوی و فقیر، خشن و یاسایی باشد. این ایرانی‌شدنِ مجددِ ما در گروی خواندن و بیشتر خواندن است و اندیشیدن و بیشتر اندیشیدن.

از این روست که تلاش نویسندگان و مترجمانی مانند دوست و استاد گرامی، آقای «ثاقب‌فر»، چنین به دل می­نشیند؛ چراکه او نیز از قبیله­ی کم­شمارِ آگاهان به این ضرورت است. از این روست که مهرش را به دل داریم و خویش را وامدارش می­دانیم که این مهری است که از کردار هر نویسنده­ی صادقی برمی­خیزد و وامی که از فراهم‌آوردگانِ زمینه­ی اندیشه بر گرده­ی اندیشندگان است. چنانکه او نیز به درستی تشخیص داده و چنین که با انضباط و پیگیری تحسین­آمیزی بر مبنایش رفتار کرده است باید متون اصلی ایران‌شناسی را ترجمه کرد و خواند و تحلیل کرد؛ نه برای پذیرفتنشان، بلکه برای اندیشیدن، محک‌زدن و نقدکردنشان. باید متون پایه­ی تاریخی یونانی و لاتینی را به فارسی ترجمه کرد تا اندیشمندان ایرانی به خودِ متونِ تغذیه‌کننده­ی دانشوران غربی دسترسی یابند و بر مبنای فهم منتقدانه­ی آن پیش روند، نه با بسنده‌کردن به چکیده­ای که فلان آدم از خلاصه­ی کتاب بهمان آدم به دست داده است که آن نیز تازه خود برداشتی نادرست از چند متن تاریخی بوده است.

راه برون‌رفت از این هویت‌زدودگی، ترجمه‌کردن و معرفی‌کردنِ متونِ جدی و اصیلی است که بن‌مایه­ی برداشت امروز جهانیان در مورد ایرانیان را تشکیل می­دهد. نه برای آنکه ساده‌لوحانه آن را بپذیریم یا فریبکارانه و کژاندیشانه بخش‌هایی نادرست از آن را برای تحقیر خویشتن گلچین کنیم، که برای اندیشیدن در مورد خویشتن و تصمیم‌گرفتن در مورد آنچه که می­خواهیم باشیم و برگزیدن آن روایتی که راستین باشد و کارآمد. شاید به این ترتیب از دایره­ی فراز و نشیب خودبینی چاره‌ناپذیر و خودحقیرپنداری بیمارگونه بیرون آییم و کمتر سخنانی بگوییم و کلماتی بنویسیم که در برابر ایرانیانِ آینده، آنان که تازان و شتابان در راهند، شرمسار و سرشکسته شویم.

۳ نظر

  1. احمد یوسف پور می‌گوید،

    1 ـ « راه برون‌رفت از این هویت‌زدودگی، ترجمه‌کردن و معرفی‌کردنِ متونِ جدی و اصیلی است … برای اندیشیدن در مورد خویشتن و تصمیم‌گرفتن در مورد آنچه که میخواهیم باشیم و برگزیدن آن روایتی که راستین باشد و کارآمد. شاید به این ترتیب از دایره ی فراز و نشیب خودبینی چاره‌ناپذیر و خودحقیرپنداری بیمارگونه بیرون آییم . » پس « خودبینی چاره ناپذیر » ، چاره پذیر است : با شناخت بن مایه ها ی بینش دیگران ، با آسان پذیر و فریفتار نبودن ؛ با خود اندیشی و برگزیدن ـ و یا ساختن ـ روایت راست و کارآمد .
    2 ـ آیا در این زمینه با دو قطبی های « خود شیفته / خود باخته » ، « دیگر ستیز / دیگر پرست » ، « فریب کار / فریفتار » ، « پذیرنده / اندیشنده » … رو در روییم یا با آمیزه هایی شدید و ضعیف از این دوگانه ها ؟

    ارسال شده در تاریخ بهمن ۲م, ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۴۸ ب.ظ

  2. نیلوفر می‌گوید،

    پاسخ دکتر وکیلی:

    آری، به نظرم دوقطبی‌هایی که به دست داده‌اید مربوط و متصل به عارضه‌ی مورد بحث است. با این توضیح که تلاش برای تثبیت در یک سوی قطب متضاد معنایی -مثلا غرور افراطی یا خودکهترپنداری شدید- به نوسان در میان این دو قطب و آمیختگی مورد نظرتان منتهی می‌شود، در وضعی که بیمارگونه می‌نماید و با کلیدواژه‌هایتان بدان اشاره کرده‌اید…

    ارسال شده در تاریخ بهمن ۶م, ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۵۲ ب.ظ

  3. حمید می‌گوید،

    مسلما منظور شما ترجمه متون اصلی از روی نسخه ی به زبان یونانی و لاتین آن می باشد. شما بهتر می دونید که دسترسی به این متون برای یک شرقی! که مسلمون! و به علاوه ایرانی! باشه چقدر دشواره، چه برسه به اینکه برای دوستان اروپایی آدم معروفی نباشید! به نظر من نگاه نقادانه این گودال رو پر می کنه.

    ارسال شده در تاریخ بهمن ۵م, ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۲۴ ق.ظ

نظر شما