جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۸
۱۳ - مهر - ۱۳۹۱

1. «من» يا آنچه معمولا در متون فلسفی با وا‌‌م‌واژه­ی سوژه مورد اشاره قرار می‌­گيرد خشتِ بنيادين بخش عمده­ی نظريه­های فلسفی و علمی­ايست كه انسان را در كانون توجه خود قرار داده­اند. نگارنده نیز به چنين تمركز و محوريتی در قلمرو نظریه باور دارد. در نوشتارهای صاحب این قلم، هم در نظريه­ی قدرت و هم در روانشناسی خودانگاره، آنچه محور بحث است، شيوه­ی پيكربندی و شالوده­ی ساختاری و فرآيندهای كاركردی حاكم بر من است. به ويژه در آن هنگام كه سخن از راهبردهای عملياتی و پيشنهادهای تجويزی به ميان می­آيد اين برجستگی نمايان­تر می­شود؛ چراكه در اين هنگام از ضرورتِ بازسازی من، سخن گفته می­شود.

با اين زمينه، شايد اين پرسش روا باشد كه دليلِ اهميت و محور فرض‌شدنِ «من» چيست؟ و آيا اين موقعيت مركزی را بايد به معنای شكلی از ذات­گرایی احياشده دانست يا نه؟

2. رويكرد سيستمی که زمینه‌ی نظری نگارنده است، سلسله مراتبی از پيچيدگی قايل است كه در سطوح گوناگون، پديدارهای متفاوت را پديد می­آورد؛ پديدارهايی كه در هر سطح از استقلال رفتاری برخوردارند، اما به شكلی هم­افزايانه با هم چفت‌وبست می­شوند. به دلايل روش­شناسانه می‌توان چهار سطح توصيفی برای اين سلسله‌ مراتب پيچيدگی در نظر گرفت و سطوح ديگر را مشتق‌های اين چهار لایه دانست. سطوح زيستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی كه با سرواژه­ی  «فراز» مورد اشاره واقع می­شوند، به اين ترتيب پديد می­آيند. این بدان معناست که برای توصیف تمام و کمال سوژه، دست کم به چهار سطح توصیفی نیاز داریم که تن و بدن «من» را در سطحی زیست‌شناختی، نظام شخصیتی وی را در سطحی روانی، جایگاه و نقش و کارویژه‌های اجتماعی وی را در سطحی جامعه‌شناسانه و ساختار و محتوای زبانی-معنایی حاکم بر او را در سطحی فرهنگی مورد وارسی قرار دهد.

آنچه كه ما سوژه يا «من» می­ناميم، در واقع همان نظام شخصيتی­ايست كه در سطح روانی پديدار می­شود و پويايی درونی آن همان است كه تجربه­ی خودآگاه و زيسته­ی آدميان را برمی­سازد. به اين ترتيب «من» در نگرش سيستمی امری خارج از چارچوب يا زيربنايی نيست، بلكه سيستمی است خودسازمانده و خودزاينده و تكاملی كه در يكی از سطوح چهارگانه­ی فراز ظهور می‌كند.

آنچه كه ما سوژه يا «من» می­ناميم، در واقع همان نظام شخصيتی­ايست كه در سطح روانی پديدار می­شود و پويايی درونی آن همان است كه تجربه­ی خودآگاه و زيسته­ی آدميان را برمی­سازد. به اين ترتيب «من» در نگرش سيستمی امری خارج از چارچوب يا زيربنايی نيست، بلكه سيستمی است خودسازمانده و خودزاينده و تكاملی كه در يكی از سطوح چهارگانه­ی فراز ظهور می‌كند. از اين رو، اهميت و اصالت هستی‌شناختی آن درست به همان ميزانی است كه از پديدارهای موجود در ساير سطوح (بدن در سطح زيستی، نهاد در سطح اجتماعی و منش در سطح فرهنگی) انتظار داريم. اين بدان معناست كه هيچ‌یک از اين چهار نظام پايه ارزش هستی­شناختی بنيادين ندارند و برساخته­هايی ذهنی هستند كه در جريان فهم و تحليل روندهای جاری در این سطوح  پديد می‌­آيند. با اين وجود، اين چهار نظام پايه از آن رو كه اشكالِ پايه­ی سيستم‌های تكاملی را در سطوح گوناگون پيچيدگی نشان می­دهند، اهميت دارند و كانون توجه تجليل‌هايی هستند كه فهم كليت هستی انسانی را در شمولِ سلسله مراتبی­اش آماج كرده است.

از همين اشاره به چگونگی ظهور «من» در نظريه‌ی سيستم‌های پيچيده برمی آيد كه نگارنده به هيچ شكلی از ذات­گرايی قايل نيست. نه «من» و نه ساير سيستم‌های تكاملی حاضر در سطوح ديگر، ذاتی مستقل و «اصيل» و بنيادين ندارند و همچنين است متغيرهايی مركزی كه رفتارشان را در هر لايه تنظيم می­كند؛ يعنی نه تنها بدن، شخص، نهاد و منش اصالت هستی­شناختی و ذاتی مستقل ندارند، كه بقا، لذت، قدرت و معنا (= بقلم) نيز كه مبنای تنظيم رفتارهايشان هستند از چنين موقعيتی برخوردار نيستند. اين‌ها تنها چهار محور مفهومی و چهار متغيرِ مركزی هستند كه برای فهم رفتار سيستم‌های تكاملی يادشده بايد به آن‌ها نگريست و پويايی­شان را تحليل كرد.

با اين پيش‌درآمد، اين پرسش همچنان به جای خود باقی است كه چرا از دید نگارنده به جای تاكيدكردن بر همه­ی چهار سيستم پايه­ی يادشده، باید بيشتر بر «من» تمركز کرد و نه مثلا بازسازی نهاد اجتماعی بهينه يا توليد منشِ ماندگار.

واقعيت آن است كه راهبرد عملياتی نگارنده چنان‌كه گفته شد بر «من» متمركز است و نظام شخصيتی و يک فردِ انسانی را واحد دگرگونی هستی تلقی می­كند. با وجود این، اين بدان معنا نيست كه سه سيستم تكاملی ديگر ناديده انگاشته می‌­شوند؛ برعكس، از آنجا كه نگرش سيستمی تحويل­انگار نيست، بر استقلال بن، نهاد و منش تاكيد می­كند و از آنجا كه كل­انگار است، به اندركنش اين نظام‌ها و تداخل متغيرهای مركزی­شان (بقلم) می­نگرد.

پيش از ورود به پاسخِ اين پرسش، نخست بايد حدومرزِ جواب و دامنه‌ی صدق پرسش را تعيين كرد. واقعيت آن است كه راهبرد عملياتی نگارنده چنان‌كه گفته شد بر «من» متمركز است و نظام شخصيتی و يک فردِ انسانی را واحد دگرگونی هستی تلقی می­كند. با وجود این، اين بدان معنا نيست كه سه سيستم تكاملی ديگر ناديده انگاشته می‌­شوند؛ برعكس، از آنجا كه نگرش سيستمی تحويل­انگار نيست، بر استقلال بن، نهاد و منش تاكيد می­كند و از آنجا كه كل­انگار است، به اندركنش اين نظام‌ها و تداخل متغيرهای مركزی­شان (بقلم) می­نگرد. از اين رو، هر چند سطح روانی محور عملياتی بازسازی هستی قرار گرفته است، اما اين موقعيت را به تنهايی اشغال نمی­كند و تنها همچون لبه‌ی تيغه­ی بازسازی هستی نگريسته می­شود و جبهه­ی موجی كه كرانه­هايی مهم و غير قابل چشم­پوشی را نيز در كنار دارد.

از اين رو تاكيد بر «من» بيش از هر چيز، راهبردی و پيش از هر چيز، موضعی و نسبی است. از آن نمی­توان ارجحيت هستی­شناختی يا اصالت بيشترِ ذاتِ من را نتيجه گرفت.

3. با وجود این «من» به عنوان آغازگاه فرآيند بازسازی هستی در نظر گرفته می­شود، به پنج دليل:

نخست آنكه از نظر تحليلی، سطح روانی پيچيده­ترين لايه­ی توصيفی در فراز است. پيچيده­ترين چيزی كه در هستی شناخته شده مغز آدمی است و پيچيده­ترين فرآيندهای وارسی‌شده، فرآيندهای عصبی-روانی­ای هستند كه به ظهور «منِ» خودآگاه و انتخابگر منتهی می‌شوند. از اين رو، نظام شخصيتی و سطح روانی و «من»، اهميت تحليلی نمايانی دارد. در این زمینه، «کانت» که سوژه‌ی خودمختار را خشتی بنیادین در تعریف مبانی اخلاق و شناخت می‌دانست، خطا نکرده است.

دوم آنكه ما آدميان به عنوان انتخابگرانی كه قرار است نظريه­ها (منش­ها) يا نظم‌های اجتماعی (نهادها) را برگزينيم يا طرد نماييم، موجوداتی در سطح روانی هستيم. تنها در سطح روانی است كه سيستم خودزاينده و تكاملی مورد نظر ما به سطحی از پيچيدگی دست می­يابد كه بتواند خود را بازنمايی كند و به اين ترتيب است كه خودآگاهی زاده می­شود و ما آن نظام پيچيده­ی خودآگاه هستيم. از اين رو، متغير مركزی موجود در سطح روانی -يعنی لذت- را به شكلی بی­واسطه می‌فهمیم و می­كوشيم تا ساير متغيرها را نيز به زبانِ لذت ترجمه كنيم. تاريخ نظريه­های اخلاقی و حقوقی، در واقع تلاشی ديرپا و جذاب است كه در جوامع انسانی و به شكلی جمعی برای دستيابی به تفسيری توافق‌پذير از اين ترجمه انجام پذيرفته است. از اين رو، «من» هنگام طر‌‌ح‌ريزی راهبردهای عملياتی، بيش از بقيه اهميت دارد؛ چراكه متغير مركزی‌‌اش به شكلی سرراست و بی­واسطه مورد محاسبه قرار می­گذارد و اثرگذار می­شود.

زيست‌جهانِ انسانی و هستی­ای كه در قالب پديدارها در پيرامون خويش برساخته­ايم در سطحی روانی بازنمايی می­شود و در اين لايه است كه به شكلی شهودی با تجربه­ی زيسته­ی ما ادغام می­شود. من است كه زيست‌جهان را برمی­سازد و نظام شخصيتی در سطحی روانی است كه حقيقت را پديد می­آورد. اين حقيقت البته در سطح اجتماعی با قدرت تركيب شده و دچار دگرديسی می­شود و در سطح فرهنگی به معنا بركشيده می­شود و دستمايه­ی بقا يا انقراض منش‌ها قرار می­گيرد. با وجود این در سطحی روانی است كه بی­واسطه و به شكلی شهودی فهميده می‌شود و با تجربه­های روزانه­ی «من» گره می‌خورد.

سوم آنكه به همان دليل كه گذشت، زيست‌جهانِ انسانی و هستی­ای كه در قالب پديدارها در پيرامون خويش برساخته­ايم در سطحی روانی بازنمايی می­شود و در اين لايه است كه به شكلی شهودی با تجربه­ی زيسته­ی ما ادغام می­شود. من است كه زيست‌جهان را برمی­سازد و نظام شخصيتی در سطحی روانی است كه حقيقت را پديد می­آورد. اين حقيقت البته در سطح اجتماعی با قدرت تركيب شده و دچار دگرديسی می­شود و در سطح فرهنگی به معنا بركشيده می­شود و دستمايه­ی بقا يا انقراض منش‌ها قرار می­گيرد. با وجود این در سطحی روانی است كه بی­واسطه و به شكلی شهودی فهميده می‌شود و با تجربه­های روزانه­ی «من» گره می‌خورد. از اين رو سطح روانی اهميت بيشتری دارد كه من به طور شهودی برجستگی بيشتری از باقی نظام‌ها دارد.

چهارم آنكه باز به همين دلايل، راوی داستانِ من، من است؛ يعنی آن سخنگويی كه تجربه­ی زيسته­ی من را در قالب زندگينامه­ای رمزگذاری زبانی می­كند و آن داوری كه درباره­ی كردارهای سيستم‌های سطوح گوناگون فراز، داوری می‌كند در من قرار گرفته است. از اين داور و راوی هر دو در سطح نظام شخصيتی قرار دارند و هنگام تحليل ساختارهايی كه در سطوح ديگر استقرار يافته­اند، دست به گزينش و تحريف و بازنويسی جريان‌ها می­زنند. باز هم به اين ترتيب، من اهميت بيشتری دارد؛ چراكه راوی و داوری در اين سطح، نهفته است كه خودآگاه يا ناخودآگاه، در شكل‌دهی و دستچين‌كردنِ عناصر سطوح ديگر (دست كم در چشمِ من) تعيين‌كننده است.

و در نهايت پنجم آنكه به خاطر تراكم زياد پيچيدگی در سطح روانی، نظام شخصيتی و منِ برخاسته از آن، دارای بيشترين درجه­ی آزادی عمل در ميان تمام سيستم‌های چهارگانه است و بيشترين دامنه از انتخابگری خودمدارانه را از خود نشان می­دهد؛ يعنی من به چنان سطحی از پيچيدگی دست يافته است كه بخش مهمی از متغيرهای حاكم بر رفتار خويش را در درون نظام خويش دارد و مديريت می­كند. از اين رو اموری مانند انتخاب آزاد و اراده و حق كه شالوده­ی پی­ريزی نظام‌های اخلاقی و بنابراين عنصری كليدی در تمام دستگاه‌های تجويزی و راهبردی هستند در اين لايه بيش از هر جای ديگر ديده می­شوند.

به اين پنج دليل، من يا سوژه اهميت راهبردی دارد.

۱ نظر

  1. احمد یوسف پور می‌گوید،

    درود .
    1 ـ ترتیب سرواژه ی لایه ها یا سطوح « زیستی ، روانی ، اجتماعی و فرهنگی » ، « زراف » است ، « فراز » از ترتیب دیگری بر می آید : فرهنگی ، روانی ، اجتماعی و زیستی » . آیا ساخت یک واژه ی بامعنا از سرواژه ها را در نظر داشته اید یا از « فراز » ترتیب خاصی از این لایه ها منظور شماست ؟
    مشابه ِاین پرسش در باره ی « بقا، لذت، قدرت و معنا (= بقلم) » ـ که پیشتر « قلبم » می نوشتید ـ نیز قابل طرح است .
    2 ـ زمان و مکان تولد و دارایی های فردـ و اگر ویژگی های « عدمی » را هم جزء شخصیت می دایید ؛ نداشته های او ـ ، جزء کدام لایه یا سطح است ؟ این که شخص پسر/دختر و برادر/خواهر و نوه و …. کیست ، جزء کدام سطح به شمار می آورید ؟
    3 ـ برای جمع بندی دانسته هایم در مورد افراد ، صفت های تنی ، روانی و فکری ( دانسته ها از جمله باورها ) را به عنوان « صفت های درونی » و کیستی و دارایی … را « صفت های بیرونی یا محیطی » طبقه بندی می کرده ام با این توضیح که شغل و ثروت آمیزه یی از وجوه اجتماعی و طبیعی است ، جنان که وجوه تنی و روانی نیز درهم تنیده اند . این تقسیم بندی که به تقسیم بندی شما بی شباهت نیست ؛ پایه ی برساخته های بعدی ام بوده و در برابر تغییر آن مقاومت کم و بیش آگاهانه ای بروز می کند : چرا آن را کنار بگذارم : چه ضعف هایی دارد و تقسیم بندی رقیب چه برتری هایی بر آن دارد ؟
    4 ـ در مورد تأکید شما بر من باید دقیق تر بررسی کنم ، فغلاً فرض من این است : « سوژه مهم است همان گونه که دست من از کوه بزرگتر است » .

    ارسال شده در تاریخ مهر ۱۴م, ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۲۵ ق.ظ

نظر شما