شعر

گُردان پارسى را از من ببر پيامى بى باک تا بتازند، در دشتِ نيشترها

ادامه نوشته »

قصه‌اى ناگفته گویا ماند، بى‌معیارِ فهم آنچه نقالان فروخواندند از افسانه‌ام

ادامه نوشته »

بُن‌دَهِش، آشوب بود و نظم، نَسكى دست‌ساز پوچْ گویا حسرتِ این بود و آن افسوس‌ها

ادامه نوشته »

پژواکِ شورش به زمان، شیوه ساختى‌ در ازدحام سایه‏، فقط من شنیدمت

ادامه نوشته »

خِرَدى كه صد هزاره، به فلک لگام مى‌زد شده مقهور و لگدكوبِ هزار چكمه عینک

ادامه نوشته »

اسطوره‌ى درخت، همه طغیانِ قامت است آنان به خواب، مرده؛ اگر از پا نشسته‌اند

ادامه نوشته »